15 مهر زاد روز سهراب سپهری مبارک

تولدت مبارک

سهراب سپهری تولد در 15 مهر ماه 1307 در شهر کاشان به دنیا آمد. پدرش اسدالله سپهری کارمند اداره پست و تلگراف بود و هنگامی که سهراب نوجوان بود پدرش از دو پا فلج شد. با این حال به هنر و ادب علاقه ای وافر داشت. نقاشی می کرد، تار می ساخت و خط خوبی هم داشت.

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

سهراب سپهری

بقول سهراب سپهری : هرکه در حافظه چوب ببیند باغی ..

چوب

هر كه در حافظه چوب ببيند باغي
صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند
شاعر: سهراب سپهری
نه
هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند
و فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد

به تماشا سوگند
شاعر: سهراب سپهری
به تماشا سوگند
و به آغاز كلام
و به پرواز كبوتر از ذهن
واژه اي در قفس است

حرف هايم ، مثل يك تكه چمن روشن بود
من به آنان گفتم:
آفتابي لب درگاه شماست
كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد

و به آنان گفتم : سنگ آرايش كوهستان نيست
همچناني كه فلز ، زيوري نيست به اندام كلنگ
در كف دست زمين گوهر ناپيدايي است
كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند
پي گوهر باشيد
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد

و من آنان را ، به صداي قدم پيك بشارت دادم
و به نزديكي روز ، و به افزايش رنگ
به طنين گل سرخ ، پشت پرچين سخن هاي درشت

و به آنان گفتم :
هر كه در حافظه چوب ببيند باغي
صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند
هركه با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود
آنكه نور از سر انگشت زمان برچيند
مي گشايد گره پنجره ها را با آه

زير بيدي بوديم
برگي از شاخه بالاي سرم چيدم ، گفتم
چشم را باز كنيد ، آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟
مي شنيديم كه بهم مي گفتند
سحر ميداند،سحر!

سر هر كوه رسولي ديدند
ابر انكار به دوش آوردند
باد را نازل كرديم
تا كلاه از سرشان بردارد
خانه هاشان پر داوودي بود
چشمشان را بستيم
دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش
جيبشان را پر عادت كرديم
خوابشان را به صداي سفر آينه ها آشفتيم

منبع

شعر سهراب

شعر سهراب

سهراب سپهری

شعر سهراب سپهری
شعر سهراب سپهری

من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم!
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .
من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد
…..
و شبی از شبها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟

باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یه نفر باز صدا زد سهراب!
کفش هایم کو؟

جدایی از عشق

قسم به عشق جدایی ز آشنا سخت است

جدایی از سحر و محفل دعا سخت است

برای دیده شب زنده دار خود گریم

قسم به اشک سحر دوری از بکا سخت است

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد . شاعر : محمود اکرامی فر

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد . شاعر : محمود اکرامی فر

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد . شاعر : محمود اکرامی فر

یا علی گفتیم و عشق آغاز شد از کدام شاعر است؟ +متن کامل شعر

حتما شما هم این مصرع زیبا را زیاد شنیده اید ولی بقیه شعر را نمی‌دانید و شاعر آن را نمی‌شناسید .

این شعر از آقای دکتر محمود اکرامی‌فر هست . ایشون مجموعه شعری دارند به نام دریا تشنه است .این سروده زیبا تقدیم به همه شیفتگان مولا علی ( ع ) .
 
…. از بیابان بوی گندم مانده است
عشق روی دست مردم مانده است
آسمان بازیچه ی طوفان ماست
ابر نعش آه سرگردان ماست….
باز هم یک روز طوفان می‌شود
هر چه می‌خواهد خدا آن می‌شود
می‌روم افتان و خیزان تا غدیر
باده‌ها می‌نوشم از جوشن کبیر
آب زمزم در دل صحرا خوش است
باده نوشی از کف مولا خوش است
فاش می‌گویم که مولایم علیست
آفتاب صبح فردایم علیست
هر که در عشق علی گم می‌شود
مثل گل محبوب مردم می‌شود
تا علی گفتم زبان آتش گرفت
پیش چشمم آسمان آتش گرفت
…….
آسمان رقصید و بارانی شدیم
موج زد دریا و طوفانی شدیم
شعر کامل یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
بغض چندین ساله ی ما باز شد
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد
یا علی گفتیم و دریا خنده کرد
عشق ما را باز هم شرمنده کرد
یا علی گفتیم و گلها وا شدند
عشق آمد قطره‌ها دریا شدند
یاعلی گفتیم و طوفانی شدیم
مست از آن دستی که می‌دانی شدیم
یاعلی گفتیم و طوفان جان گرفت
کوفه در تزویر خود پایان گرفت
کوفه یعنی دستهای ناتنی
کوفه یعنی مردهای منحنی
کوفه یعنی مرد آری مرد نیست
یا اگر هم هست صاحب درد نیست
عده ای رندان بازاری شدند
عده ای رسوایی جاری شدند
آن همه دستی که در شب طی شدند
ابن ملجم‌های پی در پی شدند……..
از سکوت و گریه سرشارم علی
تا همیشه دوستت دارم علی
– دکتر محمود اکرامی‌فر –
 
کتاب: « دریا تشنه است »
 
(بیشتر…)
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد , شعر سهراب سپهری

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد , شعر سهراب سپهری

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد , شعر سهراب سپهری

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید

واژه ها را باید شست

واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد

چترها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد

با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت

دوست را، زیر باران باید دید

عشق را، زیر باران باید جست

زیر باران باید با زن خوابید

زیر باران باید بازی کرد

زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی

زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون”است.

رخت ها را بکنیم

آب در یک قدمی است.

روشنی را بچشیم

شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را

گرمی لانه لکلک را ادراک کنیم

روی قانون چمن پا نگذاریم
در موستان گره ذایقه را باز کنیم
و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد
و نگوییم که شب چیز بدی است

و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ

(بیشتر…)

قصیده درب نیمه سوخته

قصیده درب نیم سوخته

 
تک درختی بودم و نجار پایم را برید
تا نباشم در کنار نخل های پر امید

کوچکم کرد، آب گشتم در میان دوستان
تکه هایم را به سوی کارگاهش می کشید

پیش او یک تپه هیزم دیدم و قلبم گرفت
هرکه می آمد فقط یک ذره هیزم می خرید

تازه بودم، خیس بودم، خام بودم، بعد از آن
لحظه خشکیدنم با این مصیبت سررسید

با خودم گفتم چرا هیزم، مگر خرما چه بود؟
جای آتش سایه ای بودم…نسیمی می وزید

هی دعا کردم نسوزاند مرا نجار بعد…
ناگهان زل زد به من انگار حرفم را شنید

با نوازش های پی در پی دلم را صاف کرد
آن سیاهی های قلبم را ز جسمم می برید

من که از رخت درخت خود به بیرون آمدم
او مرا اینک برای درب بودن برگزید

کل هیزم ها به حالم غبطه میخوردند، وای-
کینه ای بودند هیزم ها به مقدار شدید

جفت و جورم کرد او با چار چوبی از خودم
زیور آلاتی برای من از آهنگر خرید

فکر می کردم دگر در نیستم آدم شدم
من در بیت خدا گشتم تماشا می کنید؟

گوئیا اینجا خدا دارد سکونت می کند
معنی نثر صریح آیه “حبل الورید”

پشت من فرش زمین اما مقابل عرش بود
حد فاصل بین این ها را خدا در آفرید

آن طرف جای عبوری چون عوام الناس بود
این طرف جبریل می آمد برای بازدید

هر زمانی فاطمه رد میشد از من ناگهان
بوی پیغمبر مداوم بر مشامم می رسید

بعد پیغمبر کمی احوال اینجا فرق کرد
ذهن مردم سوق رفته سمت افکار پلید

وای دیدم لشکری از جنس هیزم های خشک
با هجومی وحشیانه رو به سویم می دوید

گفتم اینجا خانه خورشید و ماه کوثر است
من هم از جنس شما هستم به یادم آورید

تاکه هیزم شعله شد دیدم جهنم داد زد
آیه نازل شد برای کافران “هل من مزید”

جزر و مد شعله ها با ماه هم خوانی نداشت
ماه ثابت پس چرا آتش زبانه میکشید؟

من دری بودم دقیقا بین زهرا و عدو
صحنه ای دیدم کسی در خواب هم آن را ندید

شعله بالا رفت و زیور های من را سرخ کرد
کاش نجار انتهای میخ در را می برید

سرخ میشد جسم من از آتش و خجلت ز ماه
سینه ام با سینه زهرا چرا در هم تنید؟

واژه ها میسوزد و مضمون من آتش گرفت
ردی از اشک قلم بر روی کاغذ می خزید

قبل از این موضوع من با چشم خود دیدم که با-
چادر خاکی خود دنبال حیدر می دوید

تا که زهرا بود حیدر با کسی بیعت نکرد
جمله “الصبر مفتاح الفرج” باشد کلید

هم علی با فاطمه هم فاطمیه با علی
کاش میمردم نمی دیدم علی را نا امید

من شدم پا سوز خانه سینه سوز فاطمه
تک درختی بودم و ای کاش آبی میشدم…?
منبع : وبلاگ 

(بیشتر…)

WhatsApp us