0 Items

گفتگو با عباس مومن، آزاده دفاع مقدس

گفتگو با عباس مومن، آزاده دفاع مقدس که ساکن محله فرهنگیان است؛نجارِ تکریت ۱۱
دنیا بارها روی ناخوش‌ و سختش را نشان او داده؛ آن‌چنان ناخوش که پس از گذشت سال‌ها، همچنان تلخی‌‌اش زیر زبان او مانده. پای حرف‌های جانباز و آزاده دلاوری نشستیم که زمانی مفقودالاثر به‌حساب می‌آمد و درحال حاضر شهروند محله فرهنگیان است.

شهرآرا آنلاین

خبرنگار: انسیه شهرکی

دنیا بارها روی ناخوش‌ و سختش را نشان او داده؛ آن‌چنان ناخوش که پس از گذشت سال‌ها، همچنان تلخی‌‌اش زیر زبان او مانده. دنیا حتی دور سرش چرخیده، آن زمان که در اتاق شکنجه استخبارات عراق، به‌خاطر داشتن لباس شخصی در زمان اسارت و موی طلایی و چشم‌های بادامی، به‌تصور اینکه خبرنگار ژاپنی است، او را به‌صورت وارونه از پنکه سقفی آویزان می‌کنند و تا حد مرگ شکنجه می‌دهند.

عباس مومن، آزاده و جانباز اردوگاه تکریت۱۱ است که درمیان همه شکنجه‌های جان‌فرسای جسمی‌ و روحی و از دل تاریکی‌های دهشتناک اردوگاه، روزنه‌های امید را با هنر نجاری در وجود خودش زنده نگه می‌داشته.

او که در دوران اسارت و در بین اسرا به عباس نجار شهره بوده، برای هم‌رزمانِ دربندش، عصا و کفش و صندلی می‌ساخته. مومن هنوز از خاطر نبرده که چطور برای اینکه یک هندوانه را بین سی، چهل نفر تقسیم کنند، از آن شربت تهیه کرده و بین خودشان توزیع می‌کردند یا وقتی یک نفر باتوم می‌خورده، بقیه چطور به او مهربانی می‌کردند تا دردش را فراموش کند.

مومن که در پنجاه‌سالگی هنوز، موقعیت مکانی اردوگاه تکریت۱۱ را کاملا در خاطر دارد، چندی پیش ماکت چوبی و سه‌بعدی اردوگاه را تهیه کرد و در غرفه مخصوص آزادگان، در نمایشگاه مشهد دوست‌داشتنی که در دهه فجر امسال برگزار شد، به نمایش گذاشت. اتفاقی که توجه بازدیدکنندگان را به خود جلب کرد.

پای حرف‌های جانباز و آزاده دلاوری نشستیم که زمانی مفقودالاثر به‌حساب می‌آمد و درحال حاضر شهروند محله فرهنگیان است.

خانه‌اش همانند خودش، ساده و بی‌ریاست. دست‌ساخته‌های چوبی‌اش، گوشه‌وکنار خانه کوچکش را زیباتر کرده است؛ خانه‌ای که گاهی پاتوق دوستان آزاده‌اش می‌شود. سر حرف را با این جمله باز می‌کند که برای انجام خدمت سربازی، در سال۶۵ به جبهه می‌رود و به‌عنوان تخریب‌چی خدمت می‌کند تااینکه در دی‌۶۵، پس از نُه‌ ماه حضور در جبهه، در عملیات کربلای۵ اسیر می‌شود؛ «چون من تخریب‌چی بودم، لباس نظامی‌ نپوشیده بودم تا بین بچه‌ها شناخته شوم. ما در منطقه سومار بودیم و ارتفاعات۴۰۲ را گذرانده بودیم. پاسگاه عراقی‌ها و دو اسیر را هم گرفته بودیم. قرار بود فردا صبح، نیروهای پشتیبانی برسند و مسیری را که ما پشت‌سر گذاشته بودیم، پاک‌سازی کنند تا برگردیم اما این اتفاق نیفتاد و ما به محاصره دشمن درآمدیم. از هر طرف تیر شلیک می‌کردند و امکان برگشتن به خط نبود. سنگری در همان حوالی بود که همه آنجا مخفی شدیم. صدای هلی‌کوپتر دشمن بیشتر و بیشتر شد. دشمن می‌خواست سنگر را هدف قرار بدهد که ما به‌ناچار از آن بیرون آمدیم.»

 

قسمت بود زنده بمانم

هیچ‌کس از خودی‌ها از وضعیت عباس مومن و سایر رزمنده‌ها خبردار نمی‌شود؛ نه شهادت و نه اسارتشان. مومن در این‌باره می‌گوید: «پس از دستگیری نمی‌دانستیم چه سرنوشتی در انتظار ماست. سوار بر هلی‌کوپتر به مقصد نامعلومی‌ می‌رفتیم. از همان اول، انگشت روی من گذاشته بودند؛ چون لباسم شخصی بود و چشم‌های بادامی‌ و موی زردم، این ذهنیت را برای آن‌ها ایجاد کرده بود که خبرنگار ژاپنی هستم. مرا یک‌راست به استخبارات بردند و حسابی با انواع شکنجه از من پذیرایی کردند. در اتاقی تاریک، به‌صورت وارونه پاهایم را به پنکه سقفی بستند و پنکه با سرعت زیاد می‌چرخید. هرچه می‌گفتم ژاپنی و جاسوس و خبرنگار نیستم، متوجه نمی‌شدند. شکنجه بعدی این بود که مرا بین دو میز تنیس، پرس کرده و به برق وصلم کردند تا از من حرف دربیاورند؛ شکنجه سختی بود و مرگ را تا نزدیک خودم، حس می‌کردم، اما انگار قسمت بود زنده بمانم و سرانجام هر طور بود، به آن‌ها فهماندم که من ایرانی‌ام.»

 

رحم و مروتی در کار نبود

او سرانجام از زیر شکنجه‌های استخبارات ، با بدنی پر از جراحت، جان سالم به‌ در می‌برد و به اردوگاه تکریت ۱۱ منتقل می‌شود؛ «بچه‌های رزمنده می‌دانستند که در استخبارات چه خبر است؛ به همین خاطر، به‌ محض اینکه به داخل اردوگاه رفتم، برایم صلوات فرستادند و به استقبالم آمدند. بچه‌ها را که دیدم، انگار دنیا را به من داده‌ باشند، دردهایم یادم رفت؛ هرچند بعد از آن، باز هم در اردوگاه شکنجه می‌شدیم؛ به‌خصوص که اسم ما در فهرست صلیب سرخ جهانی نبود و عراقی‌ها هر جور که دلشان می‌خواست، ما را شکنجه می‌دادند؛ به طور مثال ورودی اردوگاه خیلی کوچک و سقف آن پایین بود، ما را با کتک مجبور می‌کردند که مثلا صد نفر آدم به‌ سرعت از این در عبور کنیم که هر وقت رد می‌شدیم، سر بعضی بچه‌ها می‌شکست. از دیگر شکنجه‌هایشان این بود که می‌گفتند دو به‌ دو، مقابل هم بایستیم و به‌ صورت طرف روبه‌رویی سیلی محکمی بزنیم. اگر کسی آرام سیلی می‌زد و رد انگشت‌هایش روی صورت طرف مقابل نمی‌ماند، حتما کتک سختی می‌خورد. هیچ رحم و مروتی در کار نبود.»

«روزهای اول این‌طور گذشت و پس از مدتی، زندان‌بان‌های عراقی سراغمان آمدند و از هرکسی پرسیدند که چه کاری بلد است. من هم گفتم نجاری. بعد از آن، برایم چوب آوردند تا میز و در و جعبه بسازم. برای آن‌ها که میز می‌ساختم، مخفیانه از تکه‌های چوب، برای بچه‎های مجروح خودمان عصا می‌ساختم، حتی تسبیحی درست کردم و اسم ائمه‌اطهار(ع) را روی آن حکاکی کردم یا برای یکی از اسرا که پایش مجروح شده بود و نمی‌توانست راه برود، کفش درست کردم و تمام این کارها را پنهانی انجام دادم. یک صندلی هم برای یکی از اسرایی ساخته بودم که نمی‌توانست برای اجابت مزاج، بنشیند.»

 

در باتوم‌ها دست می‌بردم

او آن‌قدر در کار نجاری، خوب و دقیق خودش را نشان می‌دهد که در مدت زمانی نه‌چندان طولانی، اعتماد بعثی‌ها را به خودش جلب می‌کند. حتی از عراقی‌ها می‌خواهد که باتوم‌های دسته‌چوبی‌شان را برای تعمیر به او بدهند که البته ظاهر ماجرا این بوده؛ «هر وقت با باتوم ما را کتک می‌زدند، به فکر چاره بودم تا راهی پیدا کنم که بچه‌ها کمتر کتک بخورند، بنابراین به‌بهانه رنگ کردن باتوم‌ها، به نگهبان‌ها می‌گفتم باتوم خود را به من بدهند. دورتادور دسته‌ باتوم‌ها، چند شیار بود که جای این شیارها را با تیغ‌اره می‌سابیدم و به عمق دو سانت که می‌رسید، جای آن را بتونه می‌کردم و بعد رویش رنگ مشکی می‌زدم. وقتی نگهبان‌ها می‌خواستند بچه‌ها را بزنند، معمولا بعد از چند ضربه، باتوم از همان جای دسته می‌شکست و بچه‌ها کمتر کتک می‌خوردند. این موضوع را به هیچ‌کس نگفته بودم تا مبادا لوبرود.»

 

نجارِ پزشک

یکی از اسرا به نام رضا توحیدی، سه ترکش‌ در ناحیه کمر و نزدیک نخاع داشته که درد زیادی از این بابت می‌کشیده و داد و فریاد می‌کرده؛ «او به من گفت شما یک ناخن‎گیر داری، لطف کن و با استفاده از آن، ترکش‌ها را از کمرم بیرون بیاور. من چون تخریب‌چی بودم، ناخن‌گیر را برای قطع‌ کردن سیم تله استفاده می‎کردم اما نمی‌توانستم کاری را که او می‌خواهد، انجام دهم؛ چون تجربه طبابت نداشتم. او به من اطمینان خاطر داد که هر اتفاقی برایش بیفتد، حرف و مسئولیتی متوجه من نیست. با ترس و لرز قبول کردم که ترکش‌ها را از کمرش دربیاورم. چند لحظه با خدا خلوت کردم و از او خواستم که خودش کمکم کند. رضا را روی زمین خواباندم. چند نفر دست و پایش را گرفتند. ناخن‌گیر را با ادرار که خاصیت ضدعفونی‌کنندگی دارد، تمیز کردم. از خدا و امام‌حسین(ع) کمک خواستم. هر ترکشی که از بدنش بیرون می‌آوردم‌، رضا از حال می‌رفت و بچه‌ها با توسل به ذکر صلوات، دوباره او را هوشیار می‌کردند. بالاخره ترکش‌ها را یکی‌یکی درآوردم و چون ترکش آخری، نزدیک نخاع بود، بیرون آوردن آن از همه مشکل‌تر بود. با توکل به خدا آن را هم درآوردم و بعد از یک هفته، حال رضا خوب شد.»

اردوگاه تکریت۱۱ در مشهد دوست‌داشتنی

آن همه ماجرا و محدودیت‌ و اعمال فشار بعثی‌ها بر روی اسرای ایرانی، باعث شده است که حالا مومن و سایر اسرا در شرایط فعلی، بهتر از دیگران معنی اقتصاد مقاومتی را درک کنند؛ موضوعی که خودش به آن اشاره کرده و می‌گوید: «در دوران اسارت زمین، تخته سیاه ما بود و از همین طریق، کسانی که ‌سواد نداشتند، خواندن و نوشتن را یاد گرفتند. به‌خاطر محدودیت‌ها بچه‌ها مجبور می‌شدند از فکر و قدرت خلاقیت خود استفاده کنند و چیزهایی اختراع کنند که بدون شک، در زندگی معمولی به فکر آن نمی‌افتادند.»

این آزاده دلاور که در نمایشگاه فجرآفرین امسال، در یکی از غرفه‌های منطقه۱۰ حضور داشت، درباره علت حضورش می‌گوید: «مدتی پیش، جرقه ساخت ماکت چوبی اردوگاه تکریت۱۱ به ذهنم رسید و در کمتر از یک هفته، طرحم را عملی کردم و آن را ساختم. ما آن را در غرفه، برای بازدیدکنندگان نمایش دادیم و ضمن نمایش، خاطراتم از اردوگاه را هم بیان‌کردم.»

بعد از ۶سال، دوباره همدیگر را یافتیم

پس از امید به لطف خدا، دو عامل به عباس مومن در اردوگاه اسرا روحیه می‌بخشیده و او را آرام می‌کرده؛ یکی هنر نجاری و دیگری دورهمی‌های صمیمی‌ که اسرا در اردوگاه برگزار می‌کردند. این دورهمی‌ها امروز نیز تکرار می‌شود، اما به‌گونه‌ای دیگر؛ «بچه‌های تکریت۱۱ با هم خیلی رفیق و از خویشاوندِ نزدیک، به‌هم نزدیک‌تر هستند. ما حدود شش سال است که دوباره هم را پیدا کرده‌ایم و هر کسی در یک جای ایران زندگی می‌کند. هر سال یکی از ما میزبان می‌شود و آن‌هایی که می‌توانند، به شهر او سفر می‌کنند. هر کسی هم، هر پست و منصبی دارد، پشت در خانه میزبان می‌گذارد و با همان حال‌وهوای اردوگاه، به میهمانی و دورهمی‌ خودمانی می‌آید. در این دورهمی‌ها، خاطرات آن روزها را مرور می‌کنیم و بچه‎ها هنوز مرا به اسم عباس نجار صدا می‌زنند.»

بچه‌هایم با نداری من کنار آمدند

صحبت‌هایمان از فضای اردوگاه و اسارت که دور می‌شود، مومن از دوران نوجوانی‌اش یاد می‌کند و دلیل نجار شدنش را توضیح می‌دهد؛ «کلاس اول راهنمایی که بودم، مادرم را از دست دادم. آن روزها سر کار می‌رفتم تا کمک‌خرج خانواده باشم. کنار دست دوست برادرم، نجاری یاد گرفتم و اوایل به اندازه خرج خودم، درآمد داشتم ولی چون هنر را دوست داشتم، در کارم پیشرفت کردم. کم‌کم آن را توسعه دادم و یک مغازه نجاری در آزادشهر راه انداختم. بعد از بازگشت به وطن هم، این کار را ادامه دادم و هرکس سفارشی داشت، انجام می‌دادم. یک سال بعد از آزادی، در سال۷۰ ازدواج کردم و خدا یک دختر و یک پسر به من داده است که تمام دنیای من هستند. پسرم قهرمان کیوکوشین استان است و دخترم هم شاگرد نمونه. خداراشکر که خوب تربیت شده و با نداری‌های پدرشان ساخته‌اند. الان دیگر، کار چوب را برای دل خودم انجام می‌دهم و گاهی کمد و دری برای خانه درست می‌کنم. گاهی هم نقاشی می‌کنم؛ نقاشی رنگ روغن روی سنگ یا پارچه مخمل. نقاشی را در اردوگاه از بچه‌ها یاد گرفتم.»

 

اسمم در فهرست مفقودالاثرها بود

«در اردوگاه ذهنم مشغول خانواده‌ام یعنی برادر و خواهر و پدرم بودم؛ چون از وضعیتم خبر نداشتند و از همان ابتدای اسارت، اسمم در فهرست مفقودالاثرها بود. بعدها که به ایران آمدم، به من گفتند ابتدای اسارت، جنازه‌ای را که صورتش سوخته و اندامش شبیه من بوده، برای شناسایی به برادرها و پدرم، نشان و احتمال داده بودند که جنازه من باشد که البته آن‌ها این موضوع را قبول نکرده بودند.»

او دوست دارد در پایان صحبت‌هایش به مطلبی اشاره کند؛ «آنچه در جامعه امروز برایم رضایت‌بخش است، این است که شهرداری برای خدمات‌رسانی به مردم در زمینه‌های مختلف شهری، تمام تلاش خود را به‌کار می‌گیرد و جزو معدود سازمان‌های دولتی است که صادقانه به مردم خدمت می‌کند.»

کلیــد واژه هــا
آزاده مشهدي
دفاع مقدس
اسارت
جانباز
نجار
منطقه 10

16 سال جنگ در ویتنام

 

16 سال جنگ در ویتنام

زمان: ازسال ۱۹۵۹ تا ۳۰ آوریل ۱۹۷۵

مکان: ویتنام , کامبوج , لائوس نتیجه: پیروزی ویتنام شمالی جنگندگان: ویتنام جنوبی، ایالات متحده آمریکا، کره جنوبی، استرالیا، فیلیپین،زلاند نو،جمهوری خمر، تایلند، پادشاهی لائوس
در مقابل: ویتنام شمالی، ویت‌کنگ، جمهوری خلق چین، شوروی، کره شمالی
جنگ ویتنام (به انگلیسی: Vietnam War) نام مجموعه عملیات و درگیری‌های نظامی است که بین نیروهای ویتنام شمالی و جبهه ملی آزادیبخش ویتنام جنوبی (معروف به «ویت‌کنگ») از یک سو، و نیروهای ویتنام جنوبی و متحدانش (به ویژه آمریکا)، از سوی دیگر رخ داد.
هدف نیروهای ویتنام شمالی و ویت‌کنگ‌ها بیرون راندن آمریکا و متحدانش از ویتنام و سرنگون کردن حکومت ویتنام جنوبی و ایجاد کشور واحد ویتنام بود. تمام این هدف‌ها در پایان جنگ ویتنام تامین شد و کشوری که امروز جمهوری سوسیالیستی ویتنام نام دارد به وجود آمد.

جنگ ويتنام بيش از هر جنگ ديگري در قرن گذشته طول كشيد و تاريخ قرن بيستم را به سرزمين عجايب دوخت، آنجا كه جز مرگ و آتش خبري نبوده. امريكاييان سالانه 500 هزار تن بمب به اين سرزمين ريختند، جنگل‌ها را با ناپالم سوزاندند و انسان‌ها را زنده زنده بريان كردند، اما سرانجام پس از 10 هزار روز با 45 هزار كشته، 300 هزار زخمي و صرف 150 ميليارد دلار هزينه و يك سرافكندگي تاريخي بر كشتي‌ها نشستند و گریختند و اکنون پس از گذشت ساليان بسياری از آن زخم خورده های آمريکايي از خود سوال می کنند که چرا به اين جهنم اعزام شده‌اند.
اين جنگ بين سال های 1959 تا 1975 رخ داد؛ و در آن حدود 3 ميليون ويتنامی جان خود را از دست دادند. آمريکا هدف اصلی خود را از شروع اين جنگ جلوگيری از اشاعه کمونيسم در منطقه جنوب شرق آسيا بيان نمود و رئيس جمهور وقت آن زمان «جانسون» افراد وابسته به ويتنام شمالي را متهم کرد که دو بار با قايقهای انفجاری به کشتيهای آمريکايی حمله کرده اند و همين امر را بهانه ورود و حمله به ويتنام قرار داد.
بعدها نويسنده‌اي خطاب به ملت امريكا گفت: «آنچه ما در ويتنام از دست داديم فضيلت بود.» شايد او گمان مي‌كرد نظامياني كه در جنگ جهاني دوم براي رهايي از طاعون فاشيسم در هيبت ناجي اروپا ظاهر شدند خوي انساني دارند و همواره چنين خواهند بود؛ اما جنگ كره و بعدها جنگ ويتنام ثابت كرد كه آرزوهايي از اين دست فقط در كتاب تاريخ كودكان تحقق خواهد يافت.
آنچه که مشخص است اين جنگ نيز همچون ديگر جنگ های ايالات متحده از ميليتارسم نظامی برای کسب اهداف سياسی استفاده شده و هيچ منطق سياسی و منسجمی در پشت آن وجود نداشت و به نتيجه نرسيد.
ریشه جنگ

در جریان جنگ جهانی دوم هندوچین به تصرف نیروهای ژاپن درآمد و دست نیروهای فرانسه که پیش از آن نیروی مستعمراتی آن منطقه بودند از کشورهای منطقه موقتا کوتاه شد. با شکست ژاپن در پایان جنگ نیروهای ملی و نیز کمونیست‌های ویتنام استقلال ویتنام را خواستار شدند و در دوم سپتامبر ۱۹۴۵ هوشی مین تشکیل کشور مستقل ویتنام را در هانوی اعلام کرد.
نیروهای فرانسه که از اسارت نیروهای ژاپن درآمده بودند دوباره سعی در کسب سلطه خود در هندوچین و ویتنام کردند. این امر با مقاومت نیروهای ویتنامی (معروف به ویت مین) زیر فرماندهی هوشی مین روبرو شد و جنگ‌های معروف به جنگ اول ویتنام در گرفت.
در سال ۱۹۵۰ رئیس‌جمهور آمریکا ترومن ۳۵ نفر از افراد گروه کمک و مشاوره نظامی را برای آموزش و مشاوره به کمک فرانسه فرستاد تا بتواند سلطه مستعمراتی خود را در ویتنام حفظ کند.
در ۱۹۵۴ نیرهای ویت مین شکست سختی در دین بین فو به نیروهای فرانسه وارد کردند.
ژوئيه ۱۹۵۴ به هنگام نخست وزيري «مندس فرانس» (عضو حزب راديكال چپ فرانسه) و به موجب قرارداد ژنو كه پس از شكست مفتضحانه ارتش فرانسه در پايگاه عظيم نظامي فرانسه در ويتنام (دين ـ بين ـ فو) امضا شد ويتنام به دو بخش شمالي وجنوبي تقسيم شد ومدار هفده درجه مرز دو ويتنام تعيين گرديد.
و در نتیجه فرانسه در کنفرانس ژنو به استقلال سه کشور مستعمره خود یعنی کامبوج و لائوس و ویتنام رضایت داد اما در موافقتنامه‌های کنفرانس ژنو ویتنام موقتا به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم شده بود.
خلع امپراتور

در شمال جمهوري دموكراتيك كه دوقدرت شوروي وچين از آن حمايت مي كردند تشكيل شد و رئيس دولت «هوشي مينه» (HO-CHI-MINH) برگزيده گرديد. در جنوب نگودين ديم (NGO-Dinh) رياست دولت را عهده دار شد. او درسال ۱۹۵۵ امپراتور را خلع و يك ديكتاتوري واقعي به وجود آورد.
هدف ظاهراً آن بود که پس از رای‌گیری از مردم ویتنام تکلیف حکومت در این کشور معلوم شود. حکومت ویتنام جنوبی زیر رهبری نگودين ديم با تشویق آمریکا از شرکت در مذاکرات مربوط به ترتیبات این رای‌گیری سر باز زد. در همین دوره حکومت ویتنام جنوبی با حمایت آمریکا به سرکوب شدید کمونیست‌ها پرداخت و بسیاری از مردم به اتهام کمونیست بودن اعدام شدند.
برخی از نیروهای ویت مین که در جنوب باقی مانده بودند دست به مقاومت مسلحانه علیه حکومت نگودين ديم زدند و نیروهای ویتنام شمالی نیز پس از مدتی به حمایت از این مبارزات در جنوب پرداختند.
«بازي دومينو»

در آن زمان در آمريكا كوبيدن كمونيستها در هرنقطه از جهان محور سياست خارجي آمريكا را تشكيل مي داد. «جان فوستر دالس» وزير امورخارجه ژنرال آيزنهاور و معتقد به تئوري «بازي دومينو» بود، بدين معني كه اگر در هركجاي دنيا ازجمله جنوب شرقي آسيا كمونيستها بر يك كشور مسلط شوند همه كشورهاي ديگر در حلقه كمونيسم مي افتند. براساس همين تئوري جان فوستردالس عليه حكومت ملي دكتر مصدق با همكاري شاه كودتا كردند. جان فوستر دالس وايدن معتقد بودند كه احتمال دارد حزب كمونيست برايران مسلط شود واين يك تصور واهي بود.
براساس تئوري «دومينو» آمريكا درصدد حمايت از دولت ويتنام جنوبي برآمد واين عليرغم فساد ونارضايتي شديد مردم از دولت ويتنام جنوبي بود.
هوشي مين در بيستم دسامبر ۱۹۶۰ درصدد ايجاد «يك جبهه ملي آزاديبخش» برآمد كه از اتحاد ويت مين كه عليه فرانسويان جنگيده بودند تشكيل شده بود.
جبهه ملی آزادیبخش ویتنام جنوبی تشکیل شد. حکومت ویتنام جنوبی افراد این جبهه را ویت‌کنگ می‌نامید که کوتاه شده عبارت «کمونیست ویتنامی» (ویت نام کنگ سان – Việt Nam Cộng Sản) به زبان ویتنامی بود.
جنگهاي پارتيزاني

اين جبهه تازه شروع به جنگهاي پارتيزاني در ويتنام جنوبي كرد. آمريكا سلاح در اختيار مردم ساكن نقاط مرتفع شمال سايگون قرار داد و نيروهاي ويژه «سيا» آنها را تعليمات نظامي مي دادند.
به هنگام قتل جان كندي در نوامبر ۱۹۶۳ نزديك به شانزده هزار سرباز و كارشناس آمريكايي در ويتنام جنوبي مستقر شده بودند. درهمان زمان بسياري از «بونزها» (روحانيون بودايي) به عنوان اعتراض به نظام ويتنام جنوبي در ملأعام خودسوزي كردند وتوجه افكارعمومي جهان را به وقايع ويتنام جلب كردند.
۹ رئيس دولت

آمريكا دست از حمايت «نگودين ديم» برداشت. طي چهارسال ۹رئيس دولت در ويتنام جنوبي روي كار آمدند ورفتند، در حالي كه در سال ۱۹۶۷ كه جنگ شدت يافته بود ژنرال نگوين وان تيو (Ngvyen – van – thiev) كه به گفته ويت ـ كنگ عروسكي در دست آمريكاييها بود سرنوشت ويتنام را در دست گرفت.
شدت عمل

پس از قتل كندي، ليندون جانسون معاون او رئيس جمهوري آمريكا شد . جانسون طرفدار شدت عمل بود واعلام كرد كه كمر «هوشي مين » را بايد شكست واو تسليم ما شود. جانسون ضمناً مي خواست چشم زهري از شوروي و چين كه كمك هاي لجستيكي به ويتنام شمالي مي كردند بگيرد.
همه مردان رئیس جمهور

در آغاز سال ۱۹۶۴ ويتنام شمالي زير شديدترين و سخت ترين بمبارانهاي هوايي قرار گرفت. آمريكا در سال ۱۹۶۶ بيش از دويست هزار سرباز در جبهه ويتنام داشت. در سال ۱۹۶۸ اين رقم به ۴۸۵ هزار نفر رسيد ودر سال ۱۹۶۹ آمريكا ۵۳۶۰۰۰سرباز به جبهه جنگ ويتنام فرستاد. در مجموع يك ميليون و ششصدهزار جوان آمريكايي در جبهه جنگ ويتنام جنگيدند.
اما ارتش آمريكا براي جنگهاي چريكي وپارتيزاني آمادگي نداشت. سربازان آمريكايي در هركجاي ويتنام با «مين» و تله هايي كه «ويت كنگ » براي آنها فراهم كرده بود روبرو مي شدند. به موجب آمار بيست وپنج درصد سربازان آمريكايي در جنگهاي چريكي كشته شدند.
«ويت ـ كنگ » در گروههاي كوچكي و در دل جنگلهاي ويتنام ناگهان برسر سربازان آمريكايي فرود مي آمد و سلاحهاي نوين آمريكا را به غنيمت مي گرفت.
در اوج جنگ ويتنام حدود ۱۲۰هزار ويت كنگ قادر بودند با مقتدرترين ارتش جهان مقابله كنند. از آنجا كه هواپيماها وهليكوپترهاي شناسايي آمريكا همه ويتنام را زيرنظر داشتند ويتنام شمالي مجبور بود كمك هاي خود را از نقاط مرتفع به ويت ـ كنگ برساند.
طي هشت سال ويت ـ كنگ جاده هاي تازه و باريكي در دل جنگل وكوهستانها به وجود آورد. در بعضي مواقع براي رساندن كمك به ويت ـ كنگ در خط مستقيم راه فقط ۴۰۰كيلومتر بود ولي از كوره راهها ۱۵۴۰۰ كيلومتر. اگر يك جاده اي بمباران مي شد فوراً ويت كنگ جاده ديگري به وجود مي آورد.
بمب هاي آتش زا

هواپيماهاي بمب افكن ب ـ ۱۵ آمريكا صدها تن بمب برمراكز ويت ـ كنگ فرو ريختند. بمب هاي آتش زا بسياري از جنگلهاي ويتنام را سوزاند. هرچه آمريكا برشدت جنگ مي افزود مردم در رزم با آنها راسخ تر مي شدند.
جنگ ویتنام بر اساس اطلاعات جعلى بود

در سال 1384 یك روزنامه انگلیسى نوشت «آژانس امنیتى ملى «(NSA) آمریكا براى توجیه جنگ ویتنام از اطلاعات جعلى و دروغین استفاده كرده بود.
به گزارش فارس به نقل از روزنامه دیلى تلگراف، بر اساس اطلاعاتى كه توسط «رابرت هانیوك» ، تاریخ نگار آژانس امنیت ملى آمریكا، افشا شد، افسران رده میانى این سازمان، اطلاعات مربوط به حادثه خلیج «تانكین» را تحریف كرده بودند. در حادثه خلیج تانكین، ناوشكن هاى «مدداكس» و «ترنر جوى» در دوم اوت سال ۱۹۶۴ هدف حملات قایق هاى ویتنام شمالى قرار گرفتند و دو روز بعد به رغم شرایط بد آب و هوایى و سردرگمى در سلسله مراتب فرماندهى ارتش آمریكا، مدداكس اعلام كرد براى دومین بار هدف حمله قرار گرفته است.
به رغم آنكه فرمانده ناوشكن مدداكس گزارش هاى فوق را مشكوك خواند ولى اطلاعات جاسوسى از اعتراف ویتنام شمالى به قربانى ساختن دو كشتى آمریكایى حكایت داشت.
در واكنش به این حملات «لیندن جانسون» ، رئیس جمهورى وقت آمریكا دستور حملات هوایى علیه تأسیسات دریایى ویتنام شمالى را صادر كرده و كنگره آمریكا نیز اتخاذ تمامى اقدامات لازم شامل استفاده از نیروهاى مسلح براى دفاع از ویتنام جنوبى در مقابل ویتنام شمالى را تصویب كرد. هانیوك در ادامه خاطرنشان مى سازد تاریخ هاى مربوط به اطلاعات كلیدى دستكارى شده و حمله به دو كشتى در حمله نخستین، به كشته شدن دو ملوان اشاره مى كرده است. وى همچنین اعلام كرد كارمندان رده میانى آژانس امنیت ملى آمریكا بلافاصله متوجه اشتباهات خود شدند ولى براى پنهان داشتن آنها به اصطلاح «لاپوشانى» كردند. بر اساس گزارش دیلى تلگراف، مقامات ارشد آن زمان دولت آمریكا در شهادت هاى خود مقابل كنگره این كشور به این اسناد جعلى استناد مى كردند. به نوشته دیلى تلگراف، بنظر مى رسد جانسون چنان مصمم به مستقر ساختن نیروهاى آمریكایى در منطقه بود كه تمامى ماجرا را جعل كرده و ساخته بود. این اطلاعات كه به آغاز جنگ ویتنام انجامید، موجبات كشته شدن بیش از ۵۸ هزار سرباز آمریكایى و یك میلیون ویتنامى را فراهم آورد. دیلى تلگراف در ادامه نوشت: «افشاى این موضوع توسط آژانس امنیت ملى آمریكا به علت ترس از افزایش انتقادات از سازمان هاى اطلاعاتى این كشور در قبال جنگ عراق، مخفى نگاه داشته شده بود.»
گسترش جنگ

با حمایت چین و شوروی از نیروهای ویت‌کنگ و ویتنام شمالی و نیز حمایت آمریکا و متحدانش از نیروهای ویتنام جنوبی، درگیری‌های ویتنام بالا گرفت و بتدریج به جنگی بزرگ در سراسر ویتنام و گاه در نقاط دیگر هندوچین تبدیل شد.
نخستين بمباران آمريكايى ها در پايان سال ۱۹۶۴ بود.دليل اين بمباران ويتنام شمالى حادثه اى بود كه به گفته آمريكايى ها در خلیج «تانكین» اتفاق افتاده بود.
آمريكايى ها ادعا كردند كه يك كشتى جنگى آمريكايى مورد گلوله باران قايقهاى ويتنام شمالى قرار گرفته و همين موضوع آنان را به پاسخ واداشته است. پاسخى كه سرآغاز جنگى خونين شد.
در هشتم ماه مارس ۱۹۶۸ نخستين واحدهاى ارتش آمريكا رسماً در بندر دانانگ پياده شدند. هرگز جنگى رسمى به ويتنام شمالى اعلام نشد. نيروهاى ويتنامى كه ازسوى مردم عادى و كشاورزان حمايت مى شدند از همين هنگام بر مقاومت خود افزودند و كوتاه زمانى پس از آن و با درگير شدن هر چه بيشتر آمريكايى ها در جنگ، سربازان آمريكايى به مرحله اى رسيدند كه در هر ويتنامى پارتيزانى را مى ديدند و به همين نسبت نيز بر جنايتهاى خود افزودند. صحنه كشتن يك اسير ويتنامى توسط رئيس پليس سايگون و يا دهكده هايى كه ابتدا با بمبهاى آتش زا بمباران شده و سپس توسط كماندوهاى آمريكايى نابود مى شدند هنوز در خاطره ها مانده است. آمريكا ولى پا را از اين فراتر نيز نهاد و با مواد شيميايى تمام مناطقى را كه تحت تسلط ويت كنگ بود با هواپيما سم پاشى كرد. نام عنصر نارنجى كه نام اين ماده شيميايى بود سالها به عنوان لكه ننگى بر تارك آمريكا درخشيد. عنصر نارنجى كه حتى تا امروز قربانى مى گيرد ماده اى بود كه عنصر اصلى آن دى اكسين بود و به بيماريهاى گوناگونى از جمله سرطان و معلوليتهاى ذهنى مى انجاميد.
توسعه جنگ

به تدريج خمر سرخ در كامبوج و سازمان آزاديبخش لائوس به كمك «ويت ـ كنگ » شتافتند وجنگ همه شبه جزيره هندوچين را فرا گرفت.
بيش از يك سوم جنگلهاي ويتنام سوخت. ميليونها ويتنامي به بيماريهاي پوستي دچار شدند. كودكان ناقص به دنيا آمدند. مواد شيميايي صدها هزار ويتنامي را به انواع بيماري دچار كرد.
به علت طولاني شدن جنگ سربازان آمريكايي به شدت عصباني بودند و هرموجود زنده را به رگبار مسلسل مي بستند. هزاران سرباز معتادشده وهزاران تن ديگر متمرد شده از ارتش فرار كردند. سربازان آمريكايي كه در بين ملتي كه با آنها خصومت داشتند مي جنگيدند از دادن شكنجه، تجاوز و كشتارهاي وحشتناك ابايي نداشتند.
فرار از ارتش

به موجب آمار به دست آمده حدود پانصدهزار سرباز آمريكايي ارتش را ترك كرده وبه كانادا و مكزيك پناهنده شدند. ويت ـ كنگ دست به حملات غافلگيرانه مي زد. در سي ام ژانويه ۱۹۶۸ در يك لحظه به مراكز پليس، پست، راديو و زندانها حمله شد و پرچم ويت ـ كنگ مدت ۲۵ روز برفراز همه ادارات دولتي شهر بزرگ «هوئه» (HUE ‘) به اهتزاز درآمد. در سايگون ويت كنگ حتي سفارت آمريكا را محاصره كرد. سربازان آمريكايي كه به وحشت افتاده بودند همه شهر را به توپ بستند.
حمله عید تت

حمله عید تت نامی است که به رشته‌ای از عملیات نظامی در جریان جنگ ویتنام داده شده است. این عملیات از ۳۰ ژانویه (مطابق با عید تت یا سال نوی ویتنامی) ۱۹۶۸ آغاز شد و تا تابستان ۱۹۶۹ با شدت و ضعف در مناطق مختلف ویتنام جنوبی ادامه داشت.
در این عملیات نیروهای جبهه ملی آزادیبخش ویتنام جنوبی یا «ویت‌کنگ‌ها» به نیروهای ویتنام جنوبی و آمریکایی حمله کردند. در سایگون این نیروها توانستند به داخل محوطه سفارت امریکا نیز برسند.
اگر چه این حمله‌ها از نظر نظامی موفقیت زیادی نداشت اما گسترده بودن و شدت آن و نیز پوشش خبری آن در سراسر جهان و بویژه در داخل امریکا، افکار عمومی را بشدت بر ضد آمریکا بسیج کرد و تظاهرات ضد جنگ در امریکا را به دنبال داشت
کشتار می لای

در ۱۶ مارس ۱۹۶۸ میلادی، ۳۴۷ تا ۵۰۴ شهروند غیرنظامی جمهوری ویتنام (ویتنام جنوبی) توسط سربازان ارتش آمریکا به قتل رسیدند. اکثر قربانیان را غیرنظامیان زن و کودک تشکیل می‌دادند. قبل از قتل، برخی از قربانیان مورد تجاوز، شکنجه و قطع اعضا نیز قرار گرفته بودند. برخی از اجساد نیز در جریان کشتار توسط سربازان قطعه قطعه شده بودند. کشتار در دهکده‌های می لای و می خه و سون می در جریان جنگ ویتنام رخ داد.
پس از وقوع حادثه، سعی شد که حادثه مخفی گردد، ولی سرانجام شایعات پخش شده باعث گشت که یک سال بعد ماجرا توسط رسانه‌ها نقل گردد. پس از افشای کشتار، دادگاه‌های نظامی برای محاکمه سربازان مقصر در کشتار برگزار گشت که بیش از ۱۰ ماه طول کشیدند.
تمام کسانی که در این ماجرا متهم شده‌بودند، به این استدلال که به آنها دستور داده شده بود که آن اعمال را انجام دهند (یا حتی صادقانه تصور می‌کردند که به آنها این اعمال دستور داده شده بود) از اتهام خود تبرئه شدند به غیر از ستوان کالی فرمانده دسته که به جرم دستور قتل محکوم به حبس ابد با اعمال شاقه شد. این حکم، رویه‌ای که متفقین جنگ جهانی دوم در دادگاه نورنبرگ و دادگاه توکیو ایجاد کردند را نقض می‌کرد. در آن دادگاه‌ها، استدلال شده بود که متهمین جنایت جنگی نمی‌توانند از عذر “مامور و معذور” استفاده کنند و چندین ژنرال ژاپنی و آلمانی با همین استدلال اعدام شدند. دادگاه‌های می لای ،توسط کسانی که در این ماجرا سعی در اجرای عدالت داشند، متهم به سرپوش گذاردن بر کل ماجرا شدند.
یکی از نیروهای آمریکایی که در این کشتار شرکت کرده بود، می گوید:”همه داشتیم تفریح می‌کردیم. فضا مثل سالن تیراندازی بود… او با 45 میلیمتری بهش [نوزاد] شلیک کرد و نخورد. ما خندیدیم. او سه فوت جلوتر رفت و دوباره گلوله نخورد. ما خندیدیم. بعد قشنگ رفت بالای سرش و تمومش کرد.”
دو روز پس از این حکم، به دستور شخصی ریچارد نیکسون، کالی تا زمان رای دادگاه تجدید نظر از زندان آزاد شد. کالی حدود سه سال را در زندان نظامی در جورجیا گذراند که در طول این مدت، اجازه دیدار غیر محدود را نیز داشت. پس از سه سال وی عفو شد.
شخصا انتظار نداشتم که این دادگاه کاری بکند.
جبهه تازه

ملت آمريكا كه روي پرده تلويزيون اين صحنه ها را مشاهده مي كرد بشدت عليه جنگ ويتنام به مبارزه برخاست، بدين ترتيب جبهه تازه اي عليه جنگ ويتنام در آمريكا گشوده شد. در همه دانشگاههاي آمريكا دانشجويان پيشتاز مبارزه با جنگ ويتنام شدند و در همه ايالات آمريكا مبارزه عليه جنگ ويتنام گسترش يافت. در يك روز بيش از يك ميليون آمريكايي در برابر كاخ واشنگتن عليه جنگ ويتنام به پا خاستند.
عشق‌بسازید، نه جنگ

این شعار، محبوب خرده‌فرهنگ هیپی نیز بود.
«عشق‌بسازید ، نه جنگ» (به انگلیسی: Make love, not war) شعاری مهم و فراگیر در تاریخ آمریکا (و بخصوص در دهه ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ میلادی) بوده‌است.
این شعار توسط مخالفین جنگ ویتنام و علیه دولت آمریکا به کار می‌رفت. از گرشون لگمن (به انگلیسی: Gershon Legman) بعنوان ابداع کننده شعار نام برده شده‌است.
این شعار در خارج آمریکا (در اروپا بطور مثال ) نیز شهرت داشت. بطور نمونه، جان لنون در آهنگ Mind Games خود در سال ۱۹۷۳ این شعار را به کار برد.
الفرار

در ۳۱ مارس ۱۹۶۸ با نزديك شدن انتخابات آمريكا جانسون براي نجات حزب دموكرات دستور داد موقتاً بمباران ويتنام قطع شود.
جانسون كه به كلي محبوبيت خود را در آمريكا وجهان از دست داده بود و مي دانست دوباره به رياست جمهوري انتخاب نخواهد شد خود را كانديدا نكرد.
ريچارد نيكسون نامزد حزب جمهوريخواه كه قول داده بود به جنگ پايان مي دهد به رياست جمهوري آمريكا برگزيده شد. نيكسون مجبور شد در ۲۷ ژانويه ۱۹۷۳ در پاريس با كمونيستها قرارداد آتش بس را اجرا كند.
در آغاز ۱۹۷۵ ويت ـ كنگ دست به حمله وسيعي زد و۳۰ آوريل آمريكايي ها ورهبران ويتنام جنوبي از سايگون فرار كردند.
«ویتنامی‌کردن» جنگ

دولت آمریکا به تدریج مجبور شد تا نیروهای خود را از ویتنام فراخواند و کار دفاع از حکومت ویتنام جنوبی را به خود آن حکومت بسپارد.
سقوط سایگون

در اوايل سال ۱۹۷۵ دولت هانوى با اتكا به ويت كونگها بر شدت حملات خود افزود .در ۳۰ آوریل ۱۹۷۵ نیروهای ویت‌کنگ و ویتنام شمالی سایگون را گرفتند و جنگ ویتنام به پایان رسید.
در سال ۱۹۷۶ انتخاب مجلس ملی، راه را برای وحدت مجدد شمال و جنوب ویتنام فراهم نمود.
يك ميليون كشته

آمريكا سالي ۲۵ميليارد دلار خرج جنگ ويتنام كرد وشش ميليون تن بمب برفراز شهرها وجنگلهاي ويتنام فرو ريخت (تقريباً دوبرابر همه بمب هايي كه در جنگ دوم جهاني بر ژاپن وآلمان فرود آمد) كه يك ميليون نفر كشته شدند. پنجاه هزار جوان آمريكايي كشته وهزاران نفر معلول شدند . بزرگترين فاجعه اي كه سربازان آمريكايي در ويتنام به وجود آوردند وهنوز جهان از آن سخن مي گويد فاجعه «ماي لاي» (My-LAI) است كه درسال ۱۹۶۸ روي داد دراين دهكده به دستور يك گروهبان آمريكايي مردم ذبح شدند.
هر موجود زنده اي كه در دهكده بود حتي حيوانات اهلي قتل عام شدند. (فيلمي از اين فاجعه تهيه شده است .)
ـ بيش از هشتادميليون ليتر مواد شيميايي جنگلهاي ويتنام را خشكاند واز بين برد.
ـ صدها تصنيف عليه جنگ ويتنام تهيه شد و خوانندگان مشهوري آن را در سراسر جهان خواندند.
ـ داستانهاي زيادي در مورد جنگ ويتنام نوشته شد.
ويتناميها بيش از سي وسه سال براي استقلال كشورشان مبارزه كرده وسرانجام پيروز شدند.
جنگ ويتنام هنوز هم از ويتنامي‌ها قرباني مي‌گيرد
به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از نشريه كامن دريمز، سرزمين‌هاي مركزي ويتنام با وجود گذشت 30سال از پايان حضور نظامي آمريكا در اين كشور هنوز هم قرباني‌هاي فراواني را در اثر اقدامات آمريكا شاهد است.
مطابق گزارش‌ها وجود مقادير فراواني از بمب‌هاي عمل نكرده و زمين‌هاي مين‌گذاري شده از سوي آمريكا كه هنوز امكان پاكسازي اين حجم وسيع فراهم نيامده است، در حال حاضر نيز به كشته و زخمي شدن مردم ويتنام منجر مي‌گردد.
مطابق برآوردهاي نظامي موجود حدوداً 350 هزار تن از بمب‌هاي ارتش آمريكا كه بر سر مردم ويتنام ريخته شده است هنوز خنثي نگرديده است. بمبارانهاي آمريكا در طول جنگ به كشته شدن بيش از يك ميليون ويتنامي منجر گرديد.
گزارش‌ها حاكي از آن است كه از پايان جنگ ويتنام تاكنون 40 هزار ويتنامي ديگر قرباني بمب‌هاي وحشيانه آمريكا شده‌اند.
آمریکا در این جنگ به شدت وجهه خود در جهان را خراب کرد. بسیاری از سلاح ها را ساخت. و در پایان جنگ از رکود اقتصادی هم بیرون آمده بود. آمریکایی ها وقتی از جنگ ویتنام یاد می کنند، بیشتر فکر پول به باد رفته کشورشان و 50 هزار سرباز کشته شده شان هستند تا 3میلیون ویتنامی کشته شده و ملت زجر کشیده ویتنام.
این هم یادمان نرود که محمد رضا پهلوی برای کمک به آمریکا چند فروند فانتوم به ویتنام فرستاد.
برچسب‌ها: جنگ, ویتنام, جنگ ویتنام, امریکا, علت جنگ ویتنام

احتمال جنگ میان ایران و متحدان عربستان زیاد است

جنگ میان ایران و متحدان عربستان

سی‌ان‌ان: احتمال جنگ میان ایران و متحدان عربستان زیاد است
تاریخ انتشار : يکشنبه ۹ فروردين ۱۳۹۴ ساعت ۱۴:۴۵
در گفتگوی سی ان ان عنوان شد: تهدید جنگ منطقه ای بسیار جدی است و ممکن است سعودی ها بمب هسته ای تولید کنند.

شبکه ی تلویزیونی سی ان ان ضمن اشاره به تهاجم نظامی عربستان سعودی به یمن برای بررسی اوضاع این کشور با دو کارشناس گفتگوی زنده انجام داد. در آغاز این گفتگو، شبکه ی تلویزیونی سی ان ان نقشه ای از خاورمیانه را نشان داد. در این نقشه کشورهایی که از آنها به عنوان « عضو ائتلاف تحت امر سعودی ها » نام برده شد به رنگ زرد نشان داده شدند. این کشورها شامل مغرب، مصر، سودان، عربستان سعودی، امارات عربی متحده، قطر، کویت، اردن ، ترکیه و پاکستان می شوند.
در مقابل این کشورها از ایران و شورشیان نام برده شد که به رنگ قرمز بودند. یعنی نقشه ی ایران و کشور یمن به رنگ قرمز نشان داده شد.

مجری سی ان ان گفت: ائتلاف عرب های سنی به ریاست عربستان سعودی به دنبال چیزی بیش از حمله به شورشیان در یمن است. از دیدگاه بسیاری از افراد این حملات با هدف شکستن نفوذ ایران شیعه در منطقه درحال انجام شدن است.

در ادامه مجری سی ان ان خطاب به باب بیر مامور سابق سیا و تحلیلگر امنیتی و اطلاعاتی سی ان ان گفت: اتحادیه ی عرب روز شنبه درباره ی یمن تشکیل جلسه داد و بحث و گفتگو کرد. آیا هیچ راهی برای این کشورهای عربی وجود دارد که اوضاع یمن را که از کنترل خارج شده است مهار کنند؟

رابرت بیر در پاسخ گفت: فکر نمی کنم بتوانند چنین کاری را از طریق هوایی انجام دهند؟ آیا سعودی ها نیروهای زمینی را در طول مرز به یمن می فرستند تا کنترل صنعا را دوباره به دست گیرند و در اختیار رئیس جمهور (مستعفی) هادی قرار دهند؟ باید به دنیا از منظر و نگرش سعودی ها نگاه کرد. سعودی ها در همه ی جبهه ها چه در سوریه باشد ، چه در بخش ورود ایرانی ها و سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران به یمن باشد و چه به حزب الله و لبنان مربوط شود، درحال باختن هستند. در عراق هم که حمله به تکریت وجود دارد. پس سعودی ها به شدت احساس می کنند که به آنها حمله شده است. اگر سعودی ها به یمن حمله می کنند نباید برای کسی جای تعجب داشته باشد اما اینکه آیا آنها می توانند مشکل را حل کنند، من چنین اعتقادی ندارم.

در ادامه مجری سی ان ان خطاب به کریس دیکی سردبیر بخش خارجی نشریه ی دیلی بیست گفت: شما در نشریه ی دیلی بیست نوشتید که یک جنگ مربوط به تحولات عظیم در یمن درحال شکل گیری است. در یک طرف همه ی هم پیمانان کلیدی واشنگتن در خاورمیانه قرار دارند و در طرف دیگر ایران و گروههای تحت نفوذ آن قرار دارند. این نبرد می تواند خیلی سریع از کنترل خارج شود. پرسش من این است که خطر جنگ منطقه ای چقدر زیاد است؟

کریس دیکی در پاسخ گفت: به نظر من این خطر خیلی واقعی است. شاید ورود نیروهای زمینی سعودی به یمن دشوار باشد اما آنان اکنون مصری ها را همراه خود دارند. مصر ارتش بسیار قوی دارد که سه تا چهار برابر بزرگتر از ارتش عربستان است. همه ی این کشورها یعنی همه ی ده کشور بعلاوه ی ترکیه به ایران و هرج و مرج به دید تهدید می نگرند. این کشورها همچنین می بینند که آمریکا نیز کاری برای حل کردن مشکل نخواهد کرد. به همین علت است که این کشورها خودشان اقدام کرده اند.

عربستان سعودی اقدام کرده است و همه ی کشورهای سنی نیز با عربستان همراه شده اند. این کشورها می خواهند در برابر ایران بایستند و همچنین می خواهند در برابر تندروهای القاعده و دولت اسلامی نیز بایستند.

مجری سی ان ان افزود: این هفته سفیر عربستان سعودی در واشنگتن در گفتگو با ولف بلیتزر مجری سی ان ان احتمال تولید بمب هسته ای در داخل عربستان سعودی برای مقابله با ایران هسته ای احتمالی را منتفی ندانست. این تهدید تا چه حد جدی است؟

رابرت بیر در پاسخ گفت: فکر می کنم که این تهدید بسیار جدی است. سعودی ها تکه های تولید بمب را در اختیار دارند و می توانند گریز هسته ای داشته باشند. ما در حال نزدیک شدن به یک جنگ منطقه ای هستیم. ما به این سمت حرکت می کنیم. سعودی ها یک ارتش بسیار ضعیف دارند و تنها راه جبران کردن این ضعف این است که هسته ای شوند. آنها این کار را مخفیانه انجام می دهند و ما احتمالا نمی توانیم جلوی آنها را بگیریم. سعودی ها توافق هسته ای با ایران را دوست ندارند که در لوزان سوئیس بحث روی آن انجام می شود. سعودی ها فکر می کنند که ما از ایرانی ها حمایت می کنیم ، آنها دیگر به آمریکایی ها اعتماد ندارند. مشروعیت خاندان سلطنتی عربستان هدف حمله واقع شده است. شاید سعودی ها به سمت تولید بمب هسته ای بروند و نباید این امر را منتفی دانست.

در ادامه ی این گفتگو مجری پرسید آمریکا برای اینکه به توافق با ایران برسد چه چیزی را فدا می کند؟

کریس دیکی در پاسخ گفت: فکر می کنم که آمریکا تمایل دارد که خیلی چیزها را فدا کند اما پرسش این است آیا می تواند به توافق دست یابد یا خیر! ما به دو ایران نگاه می کنیم. یک ایران لحنی آشتی جویانه دارد که رئیس جمهور روحانی و ظریف وزیر امور خارجه ی ایران معرف آن هستند. ما در این مذاکرات هسته ای مشغول گفتگو با آنها هستیم. روی دیگر ایران ، قاسم سلیمانی است که فرمانده ی نیروی قدس است. نیروی قدس ایران مسئول حزب الله و شبه نظامیان ایرانی در عراق و حوثی های یمن است. چگونه می توان این دو ایران را در کنار هم قرار داد. اگر این نیرو به تسلیحات هسته ای دست یابد چه باید کرد؟ این چیزی است که منطقه به آن نگاه می کند.
منبع: خبرگزاری صدا و سیما

اشتی ایران و عربستان

عثمانی

عثمانی

جنگ صفویان و عثمانی (۱۵۵۵–۱۵۳۲)
از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

جنگ صفویان و عثمانی (۱۵۵۵–۱۵۳۲)
بخشی از جنگ‌های ایران و عثمانی

مینیاتوری که سلطان سلیمان و لشگرش را در نخجوان و در اواخر جنگ صفویه و عثمانی (تصویر مربوط به تابستان ۱۵۵۴ است) نشان می‌دهد.

مینیاتوری که سلطان سلیمان و لشگرش را در نخجوان و در اواخر جنگ صفویه و عثمانی (تصویر مربوط به تابستان ۱۵۵۴ است) نشان می‌دهد.

مینیاتوری که سلطان سلیمان و لشگرش را در نخجوان و در اواخر جنگ صفویه و عثمانی (تصویر مربوط به تابستان ۱۵۵۴ است) نشان می‌دهد.
زمان
۱۵۵۵–۱۵۳۲
مکان
ایران، ارمنستان، عراق
نتیجه
پیمان آماسیه؛ تصرف بغداد، بخش‌هایی از سواحل دجله وفرات، میان‌رودان و خلیج فارس توسط عثمانی
جنگندگان
امپراتوری صفوی
امپراتوری عثمانی
فرماندهان
شاه تهماسب یکم
سلیمان یکم
گابریل لوتز
نیروها
۶۰ هزار سرباز
۱۰ ارابه توپ جنگی
۲۰۰ هزار سرباز
۳۰۰ ارابه توپ جنگی
جنگ صفویان و عثمانی (۱۵۵۵–۱۵۳۲) جنگی بود که میان شاه تهماسب یکم صفوی و سلطان سلیمان یکم عثمانی در گرفت.

 

 

نبرد اول
جنگ‌های شاه تهماسب یکم
→ جنگ‌های شاه اسماعیل یکم
۱۵۵۵–۱۵۳۲
با عثمانی

جنگ با شروانشاهان

نبرد قارص

نبرد ارزروم

جنگ صافی‌رود

اتحاد ایران-هابسبورگ

جنگ مرند

جنگ‌های شاه شاه اسماعیل دوم 
سلیمان که از مرزهای امپراتوری عثمانی با اروپا آسوده‌خاطر شد، توجهش را معطوف به خطری کرد که از جانب سلسلهٔ شیعه‌مذهب صفویه احساس می‌کرد. با تثبیت قدرت دولت عثمانی در شرق آناتولی، تهدیدی همیشگی متوجه تبریز و عراق بود. در مقابل شاه طهماسب نیز همچون پدرش، ترکمانان آناتولی را تحریک به شورش علیه دولت عثمانی می‌کرد. قیام اسکندر چلبی در سال ۱۵۲۹ در نتیجهٔ همین تحریک‌ها روی داد. شاه طهماسب روابط دوستانه‌ای را با کارل پنجم، دشمن سلیمان در پیش گرفته بود. والی بدلیس نیز از اطاعت سلیمان دست برداشته و در پناه طهماسب قرار گرفته بود. همچنین صفویان تلاش می‌کردند تا در مرکز و جنوب عراق—سرزمینی که روزگاری قلب خلافت عباسیان به شمار می‌آمد—مذهب تشیع را جایگزین مذهب تسنن کنند. کشتن روحانیون و محققینی که از پذیرش مذهب جدید سر بار می‌زدند و تخریب مقبره‌ها و اماکن متبرکهٔ اهل سنت از جمله اقداماتی بود که صفویان برای نیل به این هدف انجام می‌دادند. سلیمان به عنوان رهبر مسلمانان اهل سنت نمی‌توانست تنها نظاره‌گر این قضایا باشد. والی بغداد نیز که دست‌نشانده طهماسب بود با دولت عثمانی به توافق رسید. علاوه بر همهٔ این مسائل، انگیزه‌ها و منافع اقتصادی نیز دخیل بود.

در سال ۱۵۳۳ وقوع جنگ اجنتاب‌ناپذیر به نظر می‌رسید. سلیمان در اکتبر ۱۵۳۳ به وزیر اعظمش، ابراهیم پاشا مأموریت داد تا به‌سرعت سپاهی جمع‌آوری کند و به سوی کردستان حرکت کند. سلیمان خود در قسطنطنیه ماند تا سپاهی بزرگ‌تر را سازماندهی کند و در اسرع وقت به یاری ابراهیم بشتابد. ابراهیم مناطق بین ارزروم و دریاچهٔ وان و همچنین آذربایجان را اشغال کرد. سلیمان در پی آن بود تا با شکست دادن صفویان برتری خویش را ثابت کند در نتیجه به مناطق مرکزی ایران یورش برد و تا سلطانیه پیش آمد. اما شاه طهماسب قصد جنگیدن نداشت و سعی می‌کرد با از دست دادن زمین، از درگیر شدن در جنگی سهمگین خودداری کند. سلیمان که از تبعات تعقیب کردن ایرانیان در زمستان سرد بیمناک بود، تغییر نظر داد و تصمیم گرفت تا بر روی عراق که آب‌وهوای مساعدتری داشت تمرکز کند. سلیمان با گذر از کوه‌های زاگرس در زمستان همان سال بغداد و سایر نواحی عراق را بدون مواجهه با هیچ‌گونه مقاومتی فتح کرد. در نتیجه سرزمین‌های پیشین خلافت اسلامی به انضمام ملک عثمانی درآمد و سیادت سلیمان بر جهان اسلام تثبیت شد. در ادامه آذربایجان چندین مرتبه بین دو دولت دست به دست شد اما طهماسب همچنان از رویارویی مستقیم با سلیمان خودداری می‌کرد. سلیمان به صفویان اجازه داد تا آذربایجان را دوباره تحت تصرف خویش بگیرند اما پیش از بازگشت به خانه، وضعیت استان ارزروم را سر و سامان داد و در مناطقی که روزگاری در اختیار ترکمانان و کردها قرار داشت، حاکمیت مستقیم دولت عثمانی را اعمال کرد. در نتیجه لشکرکشی عظیم سلیمان به شرق با پیروزی قطعی بر صفویان همراه نشد. کردستان و اکثر عراق به تصرف دولت عثمانی درآمد اما صفویان شکست نخوردند. آذربایجان، جنوب قفقاز، و قسمت‌هایی از شرق عراق همچنان تحت کنترل دولت صفویه باقی‌ماند اما قدرت نظامی و وجههٔ مذهبی صفویه در آناتولی تضعیف گردید. فرمانروایان گیلان و شروان که ابریشمی که از طریق تبریز به بورسا و آلپو می فرستادند منشأ ثروت شان بود و از نظر اقتصادی به عثمانیها وابسته بودند سلطه سلطان را به رسمیت شناختند.

نبرد دوم
پس از آنکه القاس میرزا، برادر شاه طهماسب، در سال ۱۵۴۷ به دولت عثمانی پناهنده شد، سلیمان امیدوار گشت تا با استفاده از تنش‌های خانوادگی، خطر مذهب تشیع را دفع کند و دست‌کم آذربایجان و قفقاز را تصرف کند؛ در نتیجه در سال ۱۵۴۸ به همراه القاس میرزا برای بار دوم به ایران یورش آورد. سلیمان بار دیگر آذربایجان را به‌آسانی اشغال کرد. شاه طهماسب در حین عقب‌نشینی سیاست سوراندن منابع و کور کردن چشمه‌ها و قنات‌ها را اتخاذ کرده بود و به محض آنکه ارتش عثمانی در فصل زمستان به آناتولی بازگشت برای بازپس‌گیری مناطق از دست‌رفته جلو کشید. القاس میرزا که دریافته بود سپاه عثمانی نمی‌تواند به‌سادگی بر رقیب چیرگی یابد، پا پس کشید. خستگی و یأسی که سلیمان را فرا گرفته بود، او را مجبور ساخت تا به قسطنطنیه بازگردد حال آنکه پس از دو سال نبرد جز چند قلعهٔ نظامی در گرجستان و قلعهٔ وان، چیز دیگری به دست نیاورده بود. قلعهٔ وان به‌خوبی مستحکم و سازماندهی شد تا برای دفع یورش‌های آتی صفویان به آناتولی مورد استفاده قرار گیرد. بدین ترتیب، خطری که از جانب صفویان احساس می‌شد کاهش یافت اما از بین نرفت.

نبرد سوم
سلیمان در سال ۱۵۵۴ سومین و آخرین نبردش علیه صفویان را آغاز کرد. دلیل این لشکرکشی، شروع مجدد یورش‌های صفویان به آناتولی و پروپاگاندای آنان بود. دسیسه‌چینی‌ها و توطئه‌های درباریان از جمله رستم پاشا و خرم سلطان علیه شاهزاده مصطفی که به مرگ او انجامید نیز در آغاز این نبرد بی‌تأثیر نبود. سلیمان این بار قصد داشت با ویران و تخریب نمودن قلمرو صفوی در قفقاز، سپاه در حال عقب‌نشینی شاه طهماسب را به دام بیندازد. گرچه عثمانی‌ها این فرصت را داشتند که سربازان زیادی را به اسارت بگیرند و اسرا را به همراه غنائم فراوان به قسطنطنیه بفرستند اما شاه طهماسب سرانجام به کوه‌های لرستان عقب نشست و سپاهش را از انهدام کامل نجات داد. سلیمان که از دست‌یابی به یک پیروزی قاطع ناامید شده بود، در سال ۱۵۵۵ در آماسیه پیمان صلحی را با شاه طهماسب منعقد کرد که به موجب آن جنگ‌های طولانی‌مدت مابین دو دولت برای مدتی خاتمه می‌یافت. طهماسب مرزهای میان دو کشور را به همان صورتی که در زمان انعقاد پیمان صلح بود—و شامل آخرین فتوحات سلیمان نیز می‌شد—پذیرفت و متعهد شد که از تبلیغات ناسالم و یورش به آناتولی دست بردارد. در عوض سلیمان نیز متعهد شد به زائران ایرانی اجازه دهد تا به شهرهای مقدسمکه و مدینه و نیز اماکن مقدس شیعیان در عراق سفر کنند. بالاگرفتن نارضایتی‌ها و شورشی که در سرزمین عثمانی در نتیجهٔ قتل شاهزاده مصطفی روی داده بود، از دیگر عواملی به حساب می‌آمد که سلیمان را به انعقاد صلح ترغیب کرد.

 

WhatsApp chat