سوژه و ابژه

ابژه

ابژه ، سوبژه ،

آویژه  یا اُبژه (به فرانسوی: objet) یک اصطلاح در فلسفه نوین است که معمولاً در برابر سوژه به کار برده می‌شود. سوژه مشاهده‌کننده و آویژه آنچه است که مشاهده می‌گردد. از دیدگاه فیلسوف‌ های مدرن نظیر رنه دکارت، آگاهی حالتی از شناخت است که شامل سوژه و چندین آویژه می‌شود که ممکن است وجود مطلق نداشته باشند یا به سوژه‌ای که مشاهده‌شان می‌کند وابسته نباشند.

آویژگی حالتی از بودن یک آویژه است. آویژگی ویژگی‌ها و ارتباطات میان آویژه‌ها را تعریف می‌کند.
ابژه  ﴿ در لاتینobjcere : به معنى خود را در برابر چیزى گذاشتن ﴾ ، چیز، موضوع.
ابژه، در برابر سوبژه یا ذهن، آن است که درباره اش گفته مى شود، بر خلاف سوبژه یا ذهن که خود گوینده است. ابژه مى تواند فکر شود، ولى سوبژه فکر مى کند. ׳
ابژه در پایان سده هجدهم مفهوم تازه اى مى یابد: ابژه یعنى آنچه که در برابر سوبژه ﴿ذهن﴾ است. با این ایده، ابژه بودن سوبژه مفهوم خود را از دست مى دهد و واگرایى میان سوبژه و ابژه به کیفیت تازه اى مى رسد. در سده نوزدهم، مفهوم هاى ابژه و سوبژه آشکارا وارد فلسفه شده و بعد تازه اى یافتند. ׳
جان لاک و لایبنیتس، کنش هاى فکرى را هم ابژه اى براى سوبژه مى بینند. ابژه به هم پیوسته، پدیده اى است که از ابژه هاى مختلف تشکیل شده باشد. ׳
در دوران ما با تکامل تئورى سیستم ها، ابژه به مفهوم عنصرهاى به هم پیوسته اى است که به شکلى اندام وار ﴿ارگانیک﴾ با یکدیگر در پیوند هستند.

 

نگاهی گذرا به سوژه و ابژه
در نگاه معمول،ترجمه و تعریفی که سوژه/سوبژه/امور سابجکتیو را از ابژه/امور آبجکتیو تمیز میدهد دارای اشکال است و چه بسا بهتر اینست که این دو را ترجمه نکنیم تا کمتر بر سر در گمی ما بیفزایند و ما را دچار ابهام و ایهام کند،لذا بهتر اینست همّ خود را بیشتر صرف تعریف احسن مفهومی آن کنیم.رویکرد رایج سوژه/سوبژه را معادل امر ذهنی،درونی،انفسی،غیرمادی،نفسانی و… قرار میدهند و ابژه را امرعینی،بیرونی/خارجی،آفاقی،مادی-که ازحیث وجودی خارج و فارغ از انسانند-معنی میکنند در این تلقی میز خارجی/آسمان/آقای فلان با مشخصات فلان/طبیعت و… وجودی آبجکتیو و ابژه ای دارند و در مقابل اموری مانند تصور میز یا تصور آقای فلان/احساس درد/ محبت/عداوت/تشنگی/مکاشفات معنوی وتجربه های دینی اموری هستند که در ذیل امور سوبجکتیو/سابجکتیو/سوژه قرارمیگیرند.

حال در تقریر دوم از این دو مقوله (سوژه و ابژه) که نسبت آن در قیاس با تبیین فوق فاصله ای از زمین تا آسمان است از روان ترین و کم ابهام ترین عبارات و تعریفات شروع خواهیم کرد و پله پله با ذکر نکات تکمیلی به تعرف اکمل آن نزدیک میشویم.

سوژه/سوبژه آن فاعل شناسا یا همان انسان است و ابژه متعلّق شناساست.بنابراین سوژه آنست که می شناسد و ابژه آنست که شناخته میشود و مورد مطالعه و مداقه قرار میگیرد.

نکته اول:متعلق شناسا/ابژه میتواند خارجی باشد یا درونی،انفسی باشد یا آفاقی،ذهنی باشد یا عینی،مادی/محسوس باشد یا غیر مادی/نا محسوس(رابطه عموم وخصوص مطلق).برای مثال ما یکبار یک امری محسوس و خارجی مثل طبیعت پیرامونی خویش را ابژه قرار میدهیم و به بررسی وارتباط اجزای آن با یکدیگر می پردازیم و یکبار نفس و یا روح و یا دستگاه ادراکی بشر را ابژه خود قرار میدهیم که اموری غیر مادی(نفس و روح)و درونی و غیر خارجی(دستگاه ادراکی)هستند.

نکته دوم:در رابطه سوژه با ابژه بایستی نوعی تقابل(نه به معنای تهاجم و تخاصم)،دوئیت،غیریت و فاصله وجود داشته باشد.یعنی باید سوژه از ابژه فاصله بگیرد و آن را رو به روی خود قرار دهد و سپس آن را مورد پژوهش و کند و کاو قرار دهد.(در این باب رجوع شود به نکات ظریف و البته مجمل جناب رضا کریمی در مقاله”غرب شناسی به روش شرق شناسی انجام نمی شود”

نکته سوم:بین سوژه و ابژه رابطه ی لازم و ملزومی برقرار است.به این معنا که تصور سوژه بدون ابژه و بالعکس ممکن نیست.

نکته چهارم:

سوژه با ابژه از حیث هستی شناختی/وجود شناختی دو امر جدا و منفک از یکدیگرند اما ازحیث معرفت شناختی/اپیستمولوژیک با یکدیگر نوعی آمیختگی دارند.یعنی درست است که دو وجود جدا از یکدیگر دارند اما به هنگام شناخت آنها قالبهای ذهنی و پیش فرض های سوژه بر ابژه اثر میگذارد.همانند آینه ای رنگی که تصاویر را در خود منعکس میکند و البته رنگ خود را نیز بر آن میزند(برخلاف نگاه سنتی که دستگاه شناختی آدمی را همچون آینه ای زلال و شفاف و بیرنگ تصور میکرد)

شرح این مسئله هر چند خارج از موضوع نیست اما تشریح و تبیین مفصل و مبنایی را میطلبد که امید میرود در آینده تحت سلسه مقالاتی در وبلاگ آورده شود.

در ضمن از دوست گرام جناب احسان بهزادی بابت نوشتار این مطلب سپاسگزارم.

WhatsApp us