GALLERY Spring Landscapes

عکس بهار، سال نو مبارک 2015 – 1394 – بهار بر شما مبارک باد
بهار مناظر
گالری عکس بهار مناظر طبیعی

گالری عکس از مناظر بهاری

 

سهراب سپهری

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،

شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید،

برگهای سبز بید،

عطر نرگس ، رقص باد،

نغمة شوق پرستوهای شاد،

خلوت گرم کبوترهای مست …

نرم نرمک می‌رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه‌ها و دشتها،

خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها،

خوش به حال غنچه‌های نیمه باز،

خوش به حال دختر میخک ـ که می‌خندد به ناز ـ ،

خوش به حال جام لبریز از شراب،

خوش به حال آفتاب.

ای دل من، گرچه ـ در این روزگار ـ

جامة رنگین نمی‌پوشی به کام،

بادة رنگین نمی‌بینی به جام،

نقل و سبزه در میان سفره نیست،

جامت ـ از آن می که می‌باید ـ تهی است،

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار.

گر نکوبی شیشة غم را به سنگ؛

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ!

Nowruz (Persian : نوروز ‎ meaning New Day is the name of the Iranian New Yea

Nowruz marks the first day of spring or Equinox and the beginning of the year in the Persian calendar. It is celebrated on the day of the astronomical Northward equinox , which usually occurs on March 21 or the previous / following day depending on where it is observed . The moment the sun crosses the celestial equator and equalizes night and day is calculated exactly every year and families gather together to observe the rituals.

زندگی خالی نیست

مهربانی هست،سیب هست ، ایمان هست

آری تا شقایق هست زندگی باید کرد 

سهراب سپهری

 

شعر های بهاری

شعر های زیبا و خواندنی

 فصل بهار

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد …

خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد

زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید

کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ …

هر چه دشنام از لب خواهم برچید

هر چه دیوار از جا خواهم برکند

رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند

ابر را پاره خواهم کرد

من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق ،سایه ها را با آب ،شاخه ها را با باد

و به هم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه زنجره ها

بادبادک ها به هوا خواهم برد

گلدان ها آب خواهم داد …

خواهم آمد ،سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت

پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند

هر کلاغی را کاجی خواهم داد

مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک

آشتی خواهم داد

آشنا خواهم کرد

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد

دوست خواهم داشت

سهراب سپهری

 

 

 

دنگ..، دنگ..

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ .

زهر این فکر که این دم گذر است

می شود نقش به دیوار رگ هستی من …

لحظه ها می گذرد

آنچه بگذشت ، نمی آید باز

قصه ای هست که هرگز دیگر

نتواند شد آغاز

سهراب سپهری

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود

 سهراب سپهری

 

باید امشب بروم

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

سهراب سپهری

 

 

 

چرا مردم نمی دانند

که لادن اتفاقی نیست

نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آبهای شط دیروز است ؟

چرا مردم نمی دانند

که در گلهای ناممکن هوا سرد است؟

سهراب سپهری

 

 

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت ؟

سهراب سپهری

 

 

 

من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد

چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید

واژه ها را باید شست

سهراب سپهری

 

 

 

چترها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را خاطره را زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید برد

عشق را زیر باران باید جست

زیر باران باید با زن خوابید

زیر باران باید بازی کرد

زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت

زندگی تر شدن پی در پی

زندگی آب تنی کردن در حوضچه  اکنون  است

رخت ها را بکنیم

آب در یک قدمی است

 سهراب سپهری

 

 

 

من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم!

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود.

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.

هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .

من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد

 

و شبی از شبها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟

 

باید امشب بروم

باید امشب چمدانی را

که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست

رو به ان وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند

یه نفر باز صدا زد سهراب!

کفش هایم کو؟ سهراب سپهری

 

 

 

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است

که از حادثه عشق تر است سهراب سپهری

شعر نوروز

سالی در راه است

سالی پر برکت

سالی که اگر خواهی

نیست در آن حسرت

برف ها آب شدند

غصه ها از ما دور

یک دل خوش دارم

که شده سنگ صبور

تو در این خانه تکانی بتکان

هر چه از درد حکایت میکرد

بگذار پاک شوی از غم ها

خالی شوی از دوده ی درد

میلاد جانمحمدی

 

شعر حافظ    عید نوروز

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید     وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید

مکن زغصه شکایت که در طریق طلب     به راحتی نرسید آنکه زحمتی نکشید

ز روی ساقی مهوش گلی بچین امروز     که گرد عارض بستان بنفشه دمید

بهار می گذرد دادگسترا دریاب     که رفت موسم حافظ هنوز می نچشید

 

 

شعر فرخی سیستانی درباره عید نوروز

چون پرند نیگلون بر روی بندد مرغزار

پرنیان هفت رنگ اندر سر آرد کوهسار

خاک را چون ناف آهو مشک زاید بی قیاس

بید را چون پر طوطی برگ روید بی شمار

دوش وقت نیم شب بوی بهار آورد باد

حبذا باد شمال و خرما بوی بهار

بادگویی مشک سوده دارد اندر آستین

باغ گویی لعبتان جلوه دارد در کنار

ارغوان لعل بدخشی دارد اندر مرسله

نسترن لولوی لالا دارد اندر گوشوار

تا بر آمد جامهای سرخ مل بر شاخ گل

پنجه های دست مردم سر برون کرد از جنار

راست پنداری که خلعتهای رنگین یافتند

باغهای پر نگار از داغگاه شهریار

 

 

جامی و عید نوروز

بگشا نقاب از رخ باد بهاران

شد طرف چمن بزمگه باده گساران

شد لاله ستان گرد گل از بس که نهادند

رو سوی تماشای چمن لاله عذارن

در موسم گل توبه ز می دیر نپاید

گشتند در این باغ و گذشتند هزاران

بین غنچه نشکفته کهآورد به سویت

سربسته پیامی ز دل سینه فگاران

 

شعر از عنصری  :

عید نوروز

باد نوروزی همی در بوستان بتگر شود

تا ز صنعش هر درختی لعبتی دیگر شود

باغ همچون کلبه بزاز پر دیبا شود

باد همچون طبله عطار پر عنبر شود

سوسنش سیم سپید از باغ بردارد همی

باز همچون عارض خوبان زمین اخضر شود

روی بند هر زمینی حله چینی شود

گوشواره هر درختی رسته گوهر شود

چون حجابی لعبتان خورشید را بینی ز ناز

گه برون آید ز میغ و گه به میغ اندر شود

افسر سیمین فرو گیرد ز سر کوه بلند

باز مینا چشم و دیبا روی و مشکین پر شود

روز هر روزی بیفزاید چو قدر شهریار

بوستان چون بخت او هر روز برناتر شود

 

مولانا بلخی:

اندر دل من مها دل‌افروز تویی

یاران هستند و لیک دلسوز تویی

شادند جهانیان به نوروز و به عید

عید من و نوروز من امروز تویی

 

 

حافظ شیرازی:

ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی

به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

 

 

سنایی غزنوی:

با تابش زلف و رخت ای ماه دلفروز

از شام تو قدر آید وز صبح تو نوروز

از جنبش موی تو برآید دو گل از مشک

وز تابش روی تو برآید دو شب از روز

 

 

خواجوی کرمانی:

خیمة نوروز بر صحرا زدند

چارطاق لعل بر خضرا زدند

لاله را بنگر که گویی عرشیان

کرسی از یاقوت برمینا زدند

 

 

ملک الشعرا بهار:

رسید موکب نوروز و چشم فتنه غنود

درود باد بر این موکب خجسته، درود

به هرکه درنگری، شادیی پزد در دل

به هرچه برگذری، اندُهی کند بدرود

 

 

فروغی بسطامی:

عید آمد و مرغان رة گلزار گرفتند

وز شاخة گل داد دل زار گرفتند

نوروز همایون شد و روز می گلگون

پیمانه‌کشان ساغر سرشار گرفتند

 

 

منوچهری دامغانی:

نوروز، روزگار نشاطست و ایمنی

پوشیده ابر، دشت به دیبای ارمنی

از بامداد تا به شبانگاه می خوری

وز شامگاه تا به سحرگاه گل چینی

 

 

سعدی شیرازی:

برآمد باد صبح و بوی نوروز

به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال و همه سال

همایون بادت این روز و همه روز

 

 

عبید زاکانی:

چو صبح رایت خورشید آشکار کند

ز مهر قبلة افلاک زرنگار کند

رسید موسم نوروز و گاه آن آمد

که دل هوای گلستان و لاله‌زار کند

 

 

نظامی گنجوی:

بهاری داری ازوی بر خور امروز

که هر فصلی نخواهد بود نوروز

گلی کو را نبوید آدمی زاد

چو هنگام خزان آید برد باد

 

 

نعمت آزرم :

یکبار دگر نسیم نوروز وزید

دل‌ها به هوای روز نو باز تپید

نوروز و بهار و بزم یاران خوش باد

در خاک وطن ، نه در دیار تبعید

 

نوروز! خوش آمدی صفا آوردی!

غمزخم فراق را دوا آوردی

همراه تو باز اشک ما نیز دمید

بویی مگر از میهن ما آوردی!

 

 

بر سفره‌ی هفت سین نشستن نیکوست

هم سنبل و سیب و دود   کُندر خوشبوست

افسوس که هر سفره کنارش خالی ست

از پاره دلی گمشده یا همدم و دوست

 

 

هر چند زمان بزم و نوش آمده است ،

بلبل به خروش و گل به جوش آمده است ،

با چند بهار ، لاله‌ی خفته به خاک ،

نوروز کبود و لاله پوش آمده است!

 

 

نوروز رسید و ما همان در دیروز

در رزم نه بر دشمن شادی پیروز

این غُصّه مرا کشت که دور از میهن

هر سال سر آمد و نیامد نوروز !

 

 

نوروز نُماد جاودان نوشدن است

تجدید جوانی جهان کهن است

زینها همه خوبتر که هر نو شدنش

باز آور   نام پاک ایران من است

 

 

دلتنگ ز غربتیم و شادان باشیم

از آنکه درست عهد و پیمان باشیم

بادا که چو نوروز رسد دیگر بار

با سفره‌ی هفت سین در ایران باشیم

 

 

خیام:

بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است

بر طرف چمن روی دلفروز خوش است

از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست

خوش باش ومگوزدی که امروزخوش است

 

 

م . ن :

مژده ای دل که دگرباره بهار آمده است

خوش خرامیده و با حسن و وقار آمده است

به تو ای باد صبا می دهمت پیغامی

این پیامی است که از دوست به یار آمده است

شاد باشید در این عید و در این سال جدید

آرزویی است که از دوست به یار آمده است

 

 

دوباره آمد از راه

بهار سبز و زیبا

جوانه زد درختان

در ده کوچک ما

پروانه ‏های رنگی

می‏رقصند روی گل ها

در دشت و در بیابان

در باغ های زیبا

مادربزرگ خوبم

دوباره سفره چیده

هفت سین سفره گوید

که سال نو رسیده

ملیحه آقاجانی

 

 

بهار آمد ، بهار من نیامد

گل آمد گُلعذار من نیامد

برآوردند سر از شاخ ، گل ‏ها

گلی بر شاخسار من نیامد

چراغ لاله روشن شد به صحرا

چراغ شام تار من نیامد

جهان در انتظار آمد به پایان

به پایان انتظار من نیامد

مشفق کاشانی

 

 

خوشا طلیعه نوروز

خوشا بهار که پیغام آشتی با اوست

نظر کنید که هنگام آشتی با اوست

خوشا طلیعه نوروز خانگی یاران

خوشا طلیعه که فرجام آشتی با اوست

حدیث باد به گوش درخت اگر گفتی

به هوش باش که خود نام آشتی با اوست

شکوفه بر سر پیمان خویش می‏مانَد

و جشن ساده ایام آشتی با اوست

به رسم گل نچشیدی اگر حرامت باد

شراب وصل که انجام آشتی با اوست

میان عهد تو و من اگر خلاف افتد

خوشا نسیم که اعلام آشتی با اوست

غلام‏حسین عمرانی

 

 

چند گویی که چو هنگام بهار آید

گل بیارید و بادام به بار آید

روی بستان را چون چهره ی دلبندان

از شکوفه رخ و از سبزه عذار آید

این چنین بیهوده ای نیز مگو با من

که مرا از سخن بیهوده عار آید

شصت بار آمد نوروز مرا مهمان

جز همان نیست اگر ششصد بار آید

هر که را شست ستمگر فلک آرایش

باغ آراسته او را به چه کار آید ؟

سوی من خواب و خیال است جمال او

گر به چشم تو همی نقش و نگار آید

ناصرخسرو

 

عید نوروز

عید نوروز می ‏رسد از راه

شادی از روی خانه می‏بارد

پدرم با چه دقتی دارد

بوته ‏های بنفشه می‏کارد

مادر مهربان من از صبح

شستشو کرده هر چه را بوده

پرده را شسته ، شیشه را شسته

نیست در خانه ، ذره‏ای دوده

تازه وقت غروب هم مادر

خسته ، اما برای شادی ما

می‏نشیند لباس می‏دوزد

تا بپوشیم روز عید آن را

سپیده رحیمی

 

 

سالی

نوروز

بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید،

‌جنبش    سرد    برگ    نارنج بر آب

بی گردش    مُرغانه‌ی رنگین بر آینه

سالی

نوروز

بی‌گندم    سبز و سفره می‌آید ،

بی‌پیغام    خموش    ماهی از تُنگ    بلور

بی‌رقص    عفیف    شعله در مردنگی.

سالی

نوروز

همراه به درکوبی مردانی

سنگینی‌ بار   سال‌هاشان بر دوش :

تا لاله‌ی سوخته به یاد آرد باز

نام   ممنوع‌اش را

وتاقچه گناه

دیگربار

با احساس   کتاب‌های ممنوع

تقدیس شود.

در معبر   قتل   عام

شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.

دروازه‌های بسته

به ناگاه

فراز خواهدشد

دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد

لبان فراموشی به خنده باز خواهدشد

وبهار

درمعبری از غریو

تاشهر

خسته

پیش باز خواهدشد

سالی

آری

بی گاهان

نوروز

چنین آغاز خواهدشد

احمد شاملو

 

شعری از سهراب سپهری در مورد فصل بهار

 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،

شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید،

برگهای سبز بید،

عطر نرگس ، رقص باد،

نغمة شوق پرستوهای شاد،

خلوت گرم کبوترهای مست …

نرم نرمک می‌رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار!

 

خوش به حال چشمه‌ها و دشتها،

خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها،

خوش به حال غنچه‌های نیمه باز،

خوش به حال دختر میخک ـ که می‌خندد به ناز ـ ،

خوش به حال جام لبریز از شراب،

خوش به حال آفتاب.

 

ای دل من، گرچه ـ در این روزگار ـ

جامة رنگین نمی‌پوشی به کام،

بادة رنگین نمی‌بینی به جام،

نقل و سبزه در میان سفره نیست،

جامت ـ از آن می که می‌باید ـ تهی است،

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار.

 

گر نکوبی شیشة غم را به سنگ؛

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ!

 

 

شعری از نظامی گنجوی درباره بهار

بهاری داری از وی بر خور امروز          که هر فصلی نخواهد بود نوروز

گلی کو ، را نبوید ، آدمی زاد            چو هنگام خزان آید برد ، باد

 

 

شعری زیبا درباره بهار از مولوی:

ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی

چیزی بیار مانی از یار ما چه دیدی

خندان و تازه رویی سرسبز و مشک بویی

همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدی

 

 

 

از استاد سخن سعدی شیرازی:

برخیز که می‌رود زمستان

بگشای در سرای بستان

نارنج و بنفشه بر طبق نه

منقل بگذار در شبستان

وین پرده بگوی تا به یک بار

زحمت ببرد ز پیش ایوان

برخیز که باد صبح نوروز

در باغچه می‌کند گل افشان

خاموشی بلبلان مشتاق

در موسم گل ندارد امکان

آواز دهل نهان نماند

در زیر گلیم عشق پنهان

بوی گل بامداد نوروز

و آواز خوش هزاردستان

بس جامه فروختست و دستار

بس خانه که سوختست و دکان

ما را سر دوست بر کنارست

آنک سر دشمنان و سندان

چشمی که به دوست برکند دوست

بر هم ننهد ز تیرباران

سعدی چو به میوه می‌رسد دست

سهل ست جفای بوستانبان

 

 

شعری از نظامی گنجوی درباره بهار

بهاری داری از وی بر خور امروز       که هر فصلی نخواهد بود نوروز

 

گلی کو ، را نبوید ، آدمی زاد        چو هنگام خزان آید برد ، باد

فریدون مشیری, شعر بهار

 

از شهریار شعر ایران، استاد شهریار:

از همه سوی جهان جلوه او می بینم

جلوه اوست جهان کز همه سو می بینم

چون به نوروز کند پیرهن از سبزه و گل

آن نگارین همه رنگ و همه بو می بینم

 

 

استاد شهریار:

ای وطن آمده بودم به سلام نوروز

مگرم کوکب اقبال تو تابد پیروز

آمدم در پی آن کوکب آفاق افروز

لیک از این غمکده رفتم همه درد و همه سوز

دگر ای مادر غمدیده بخون زیور کن

جشن نوروز بهل، شیون شهریور کن

البته ایشان در قطعه دیگری نیز که با عنوان «مهمان شهریور» سروده، به بیرون رفتن قوای اشغالگر شوروی از خاک ایران در سال 1325 اشاره می‌کند و از خروج «مهمان ناخوانده» شادمان چنین می فرماید:

خوان به یغما برده آن ناخوانده مهمان می رود

آن نمک نشناس بشکسته نمکدان می رود

از حریم بوستان باد خزانی بسته بار

یا سپاه اجنبی از خاک ایران می‌رود

قحط و ناامنی و بیماری و فقر آورده است

گو بماند زخم، باز از سینه پیکان می‌رود

 

 

شعر از فریدون مشیری:

بوی باران بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستو های شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی نوشی ز جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن می که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکویی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

منبع :iranbasirat.persianblog.ir

 


 

من‌ از نوشتن‌ مي‌ترسم‌. با ترس‌ به‌ زيبايي‌ و هنر نزديك‌ مي‌شوم‌.  سهراب سپهری

 

…..من مسلمانم.

قبله ام يک گل سرخ.

جانمازم چشمه، مهرم نور.

دشت سجاده من.

من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم.

در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف.

سنگ از پشت نمازم پيداست:

همه ذرات نمازم متبلور شده است.

من نمازم را وقتي مي خوانم

که اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو.

من نمازم را پي “تکبيره الاحرام” علف مي خوانم،

پي “قد قامت” موج…. سهراب سپهری

 

روشن است آتش درون شب

 

وز پس دودش

 

طرحی از ویرانه های دور.

 

گر به گوش آید صدایی خشک:

 

استخوان مرده می لغزد درون گور.

 

دیرگاهی است در این تنهایی

 

رنگ خاموشی در طرح لب است.

 

بانگی از دور مرا می خواند،

 

لیک پاهایم در قیر شب است. سهراب سپهری

 

..نقش هایی که کشیدم در روز،

 

شب ز راه آمد و با دود اندود.

 

طرح هایی که فکندم در شب،

 

روز پیدا شد و با پنبه زدود… سهراب سپهری

 

 

…کسی نیست، بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت  میان دو دیدار قسمت کنیم. سهراب سپهری

 

 

به باغ همسفران

صدا کن مرا

صدای تو خوب است.

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید… سهراب سپهری

 

 

 

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.

من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم. سهراب سپهری

 

 

و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.

و آن وقت حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.

حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد.

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.

سهراب سپهری

 

خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.

اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا. سهراب سپهری

 

 

 

ماه بالای سر آبادی است

اهل ابادی در خواب است

باغ همسایه چراغش روشن,

من چراغم خاموش.

یاد من باشد تنها هستم.

ماه بالای سر تنهایی است.

سهراب سپهری

 

شب بود و چراغك بود.

شيطان ، تنها، تك بود.

باد آمده بود، باران زده بود: شب تر ، گل ها پرپر.

بويي نه براه.

ناگاه

آيينه رود، نقش غمي بنمود: شيطان لب آب.

خاك سايه در خواب.

زمزمه اي مي مرد.بادي مي رفت، رازي مي برد  سهراب سپهری

 

 

 

سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنانی که فلز زیوری نیست به اندام کلنگ

وکف دست زمین

گوهر ناپیدائی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند

پی گوهر باشید

سهراب سپهری

 

آب را گل نکنیم

در فرودست انگار کفتری می خورد آب

یا که در بشه ای دور سیره ای پر می شوید

یا در آبادی کوزه ای پر می گردد

آب را گل نکنیم

شاید این آب روان می رود پای سپیداری تا فروشوید اندوه دلی

دست درویشی شاید نان خشکیده فرو برده در آب

رزن زیبایی آمده لب رود    سهراب سپهری

 

 

مادرم صبحی می گفت :‌ موسم دلگیری است

من به او گفتم : زندگانی سیبی است ‚ گاز باید زد با پوست … سهراب سپهری

 

باز آمدم از چشمه خواب کوزه تر در دستم

مرغانی می خوانند نیلوفر وا میشد کوزه تر بشکستم

در بستم

و در ایوان تماشای تو بنشستم.

سهراب سپهری

 

آری ما غنچه یک خوابیم

غنچه خواب ؟ ایا می شکفیم ؟

یک روزی بی جنبش برگ

اینجا ؟

نی در دره مرگ

تاریکی تنهایی

نی خلوت زیبایی

به تماشا چه کسی می اید چه کسی ما را می بوید

و به بادی پرپر …؟

و فرودی دیگر ؟

سهراب سپهری

 

صبحی سر زد مرغی پر زد یک شاخه شکست خاموشی هست

خوابم برد خوابی دیدم تابش آبی در خواب لرزش برگی در آب

این سو تاریکی مرگ آن سو زیبایی برگ اینها چه آنها چیست ؟ انبوه زمان چیست ؟

این می شکفد ترس تماشا دارد آن می گذرد وحشت دریا دارد

سهراب سپهری

 

تهی بود نسیمی

سیاهی بود و ستاره ای

هستی بود و زمزمه ای

لب بود و نیایشی

من بود و تویی

نماز و محرابی

سهراب سپهری

 

شب سردی است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور

و ….

وای این شب چه قدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم ؟

قطره ای کو که به دریا ریزم ؟

صخره ای کو که بدان آویزم ؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک غمی غمناک است

سهراب سپهری

 

دود می خیزد ز خلوتگاه من

کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟

با درون سوخته دارم سخن

کی به پایان می رسد افسانه ام ؟

سهراب سپهری

 

زندگی یعنی: یک سار پرید.

از چه دلتنگ شدی؟

دلخوشی ها کم نیست مثلا این خورشید

سهراب سپهری

 

 

روزی خواهم آمد، وپیامی خواهم آورد

در رگها، نور خواهم ریخت

و صدا خواهم در داد:ای سبد هایتان پر خواب

سیب آوردم، سیب سرخ خورشید

خواهم آمد، گل سرخی به گدا خواهم داد

سهراب سپهری

 

به سراغ من اگر می آیید

پشت هیچستانم

پشت هیچشتان جای است

پشت هیچستان رگهای هوا، پر قاصدهایی است

که خبر می آرند، از گل واشدۀ دورترین بوتۀ خاک

روی شن ها هم

نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

به سر تپۀ معراج شقایق رفتند

پشت هیچسان، چتر خواهش بازاست

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا می آید

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی

سایۀ نارونی تا ابدیت جاری است

به سراغ من اگر می آیید

نرم وآهسته بیایید ، مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من  سهراب سپهری

 

چیز ها دیدم در روی زمین : کودکی دیدم، ماه را بو می کرد

قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پر پر میزد

نردبانی که از آن، عشق میرفت به بام ملکوت

سهراب سپهری

 

و خدايي که در اين نزديکي است:

لاي اين شب بوها، پاي آن کاج بلند.

روي آگاهي آب، روي قانون گياه .. سهراب سپهری

 

زندگي رسم خوشايندي است.

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ،

پرشي دارد اندازه عشق.

زندگي چيزي نيست ، که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.

 

زندگي “مجذور” آينه است.

زندگي گل به “توان” ابديت،

زندگي “ضرب” زمين در ضربان دل ما،

زندگي “هندسه” ساده و يکسان نفسهاست…. سهراب سپهری

 

WhatsApp us